از خواب بیدار شدم. با رخوت صبحگاهی همیشگیم سراغ سینک ظرفشویی رفتم تا چند تکه ظرف های مهمانی دیشب را بشویم و ظرفها را جا یه جا کنم. طبق معمول روبروی تلویزیون داشت کانال عوض می کرد. ظرفها را که شستم رفتم روبرویش نشستم. گفتم میخوام باهات حرف بزنم . گفت بگو. گفتم تو حق داشتی! بیا تمومش کنیم. جواب نداد. فقط کانال رو عوض کرد. سکوت خانه پر از صدای تلویزیون بود . رفتم . و او حتی کمک نکرد چمدانم را از پله های بالا به پائین بیاورم. در را پشت سرم بستم . اون موند و سکوتی که با صدای تلویزیون هم پر نمی شد. من موندم و یک علامت سئوال بزرگ در ذهن راننده که وقتی پرسید کجا میرین؟ بهش گفتم : فقط برو!
فک کنم از اینجا شروع شد
پاسخ دادنحذف