۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

برای مهربونم...

تو چی کار کردی با من؟ باورم نمیشه اینقدر بهم نزدیکی. باورم نمیشه همه این سالها باهام بودی . پس چرا نمی دیدمت. چرا این همه مواظب منی؟ چون ازت خواستم؟ یا چون دوسم داری؟ چطور میتونی تو این دنیایی که دیگه هیچ کی به درد هیچ کی نمی خوره هرروز خوشحال تر از دیروزم کنی؟ تا کجا میخوای منو خوشحال و حوشبخت کنی؟ دیگه حتی خودمم آرزوهامو یادم رفته بود. اما تو همه رو یادت مونده! فهمیدم تمام این سالا که وقتی دعا می کردم و آرزوهامو بهت می گفتم و فکر میکردم اصلا به حرفام گوش نمی دی همه رو میشنیدی و صبر میکردی تا امروز.... امروز که وقتشه همشو بهم بدی و منو سورپرایز کنی . دوستت دارم و ازت ممنونم خدای خوبم ! منو ببخش که بهت اعتماد نداشتم

۱ نظر:

  1. خب اینجور اعتمادها همیشه به خدا هست اما میاد و میره، خدا هم اونقدری بزرگ هست که وقتی هربار ازش رو برمیگردونی و یه وقت دیگه دوباره به طرفش رفتی ازت استقبال کنه. این منم که باید سعی کنم همیشه خودمو بهش نزدیک نگه دارم و یادش رو از یادم نبرم

    و خدایی که همین نزدیکی هاست ...

    پاسخ دادنحذف