شاید آنطور که باید دوستت نداشتم
شاید آنطور که باید در آغوشم جایت ندادم
شاید نتوانستم چاله چوله های قلبت را پر کنم
تو هم ...
هیچ شبی بالش خیس مرا لمس نکردی
پریشانیم را ندیدی
مریضی هایم را نفهمیدی
تنهایی هایم را پر نکردی...
خیلی زود مرا به خاک سپردی
درحالیکه در خانه ات نفس می کشیدم
من آنجا
در آن خانه
معنای مرگ را فهمیدم
در سکوتم بودنم را زجه می زدم:
امروز موهایم را می بستم
فردا پیراهن قرمزم را می پوشیدم
رانهایم را بیرون می انداختم جلویت
فایده ای نداشت
مدتها بود مردن مرا پذیرفته بودی...من دیگر فقط یک سایه بودم در کنارت....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر