۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

ای تو روحت یابو!

دو هفته ای می شه که مامانم اومده اینجا دیدنم.
مامانم عادت داره همه چیو جلوی چشم بذاره. اگه دو هفته یه بار موهاشو رنگ می کنه، رنگا رو میذاره جلو چشم. همه چی باید جلوی چشم باشه. هر چی این آت و آشغالا رو داخل کمدا جاسازی می کنم، بازم درشون میاره. می چیندشون ردیف جلوی چشم.
شاید یادش رفته منو. یادش رفته که من تو خونه شلوغ پلوغ عصبی و کلافه می شم. یادش رفته من هر وقت ناراحت بودم میرفتم یه کمد یا کتابخونه رو می ریختم بیرون مرتب می کردم.
میاد تو حموم،  اصرار می کنه پشتمو بشوره. میگم نمی خوام، اصن آخرین باری که کسی پشتمو شسته رو یادم نمیاد. میگه پس چیکار می کردی اینهمه سال؟ میگم زنگ میزدم پسر همسایه بیاد بشوره!
خیلی چیزای دیگه رو هم یادش رفته. یادش رفته من از توضیح واضحات متنفرم.
فوبیای سئوالایی که با پنج ثانیه فکر کردن جوابشو می فهمی رو دارم.
یادش رفته بزرگ شدم! واسه خودم نره خری شدم (با وجود اینکه اصطلاح نره خر رو برای مذکر بکار می برن ، اما بکار بردم).
مدام بهم کارای روزمره مو  دیکته می کنه.
بعضی وقتا فکر می کنم اصلن انگار کاملا" منو یادش رفته، اما دلیل اصلیش این نیس.
دلیلش اینه که اون از اولش هم  منو به رسمیت نشناخته بود .
همش به خودم میگم: ای تو روحت یابو. یه کم صبور باش

۲ نظر:

  1. من این نتیجه ای که گرفتی رو درست نمی دونم. تو مدتها دور بودی و حالا مادرت بعد از مدتها اومده به دیدنت. یه حقیقت تلخ رو مادرت میدونه، و اون اینکه دیگه نقش مشخصی توی زندگی تو، به جز مامان بودن، نداره. اون حالا فکر می کنه دخترش اینقدر ازش دور شده که دیگه نمی تونه براش مادری کنه. مادرها دلشون برای مادری کردن تنگ میشه. برای همین میاد غلظت مادر بودن رو میبره بالا. اون نمی خواد رسمیت رو از تو بگیره، اون دلش می خواد رسمیت از دست رفتهء خودش رو برای یه مدت کوتاه، ظاهری هم که شده، برگردونه. تو اونجا هر کاری دلت میخواد بکن، اما وقتی برگردی برای چند روز اینجا پیش خانواده ات، وقتی خواستی پات رو از در بیرون بذاری، ازت می پرسن: "کجا میری؟ کی برمیگردی؟" تو میتونی بهشون بگی «من یه جای دیگهء دنیا هر غلطی دلم می خواد می کنم هیچکس هم نمی فهمه، حالا دارین از من میپرسین کجا میرم؟» یا میتونی خیلی راحت بپذیری که اونها دلشون برای والدین بودن تنگ شده و جوابشون رو اونطوری که دوست دارن بدی.
    پ.ن: بله! اون یابو منم که برای یک مادیان وحشی رفتم بالای منبر!!

    پاسخ دادنحذف
  2. همه اینایی که تو گفتی درسته! البته بجز خط آخرش...

    پاسخ دادنحذف