از لطف تکنولوژی اسکایپ ، دیروز با دخترخالم داشتم صحبت می کردم. خیلی گریه می کرد. می گفت ما که تنهای تنها شدیم.دیگه هیچکدوم از فامیلا ایران نیستن. یادش بخیر عجب جمعیتی بود این فامیلمون . قدر با هم بودنمان رو ندانستیم.
می خواستم بگم " آخه پفیوز، اون روز که تازه یه ماه بود طلاق گرفته بودم، داغون بودم، بابام رو تخت بیمارستان قلب بستری بود، خواهر بیست سالمم از اونطرف رو تخت بیمارستان مهر، بخاطر خونریزی معده بستری بود، مامانمم تو راه این بیمارستانا سگدو میزد، کسی نبود بچمو نگه داره، بهت زنگ زدم گفتم دو ساعت این بچه رو پیشت بذارم برم مدرسه کلاسم تموم شد میام برش می دارم، گفتی دخترم مشق داره، اگه بیاد اینجا، با هم بازی می کنن ، مشقاش میمونه .... حالاهم از تنهایی حرف نزن دیگه، حالم بهم می خوره."
اینو گفتم که بگم خودمم یه جاکش تمام عیارم که وقتی داش گریه می کرد مث یه گاو فقط نگاش کردم و اصلنم دلم واسش نسوخت....
پ.ن : من در ایران معلم مدرسه بودم.
معلم چی؟
پاسخ دادنحذف