۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

عشقبازی با باد

هر روز منتظرم شب بشود.

سرم را از پنجره اتاقم بیرون آورم
همانظور که  باد ،  انگشتانش را در موهایم فرو می کند
نفسش را  رها می کند
و در گوشم زمزه بودنش را سر می دهد، 

در آغوشش سیگاری بکشم،

چشمانم را ببندم

بگذارم هرچقدر می خواهد تنم را نوازش کند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر