هر روز منتظرم شب بشود.
سرم را از پنجره اتاقم بیرون آورم
همانظور که باد ، انگشتانش را در موهایم فرو می کند
نفسش را رها می کند
و در گوشم زمزه بودنش را سر می دهد،
در آغوشش سیگاری بکشم،
چشمانم را ببندم
بگذارم هرچقدر می خواهد تنم را نوازش کند...
سرم را از پنجره اتاقم بیرون آورم
همانظور که باد ، انگشتانش را در موهایم فرو می کند
نفسش را رها می کند
و در گوشم زمزه بودنش را سر می دهد،
در آغوشش سیگاری بکشم،
چشمانم را ببندم
بگذارم هرچقدر می خواهد تنم را نوازش کند...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر