یک روزی ، یک جایی در هر رابطه ، همه چیز خسته کننده و تکراری میشود! دیگر حتی دوستت دارم هایش هم بوی روزمرگی میگیرد. حرف جدیدی برای گفتن نمی ماند. همه حرفها زده شده اند. همه خاطره ها تعریف شده اند و فقط سکوت خلاء بین آن دو نفررا پرمی کند! لمس بدنش حالت را عوض نمی کند. بوسه هایش قلبت را به طپش وا نمیدارد. عزیزم صدا کردن هایش روی مخت می رود. دیگر بدنبال بهانه ای می گردی که بجای بازووانش سرت را روی بالش نرم خودت بگذاری. ترجیح می دهی بجای اینکه در نور شمع با او معاشقه کنی، چراغ مطالعه ات را روشن کنی و ادامه کتابت را بخوانی! روزمرگی وبال گردن عشقت می شود و تو هم بالاخره می فهمی که عشق... همان عشقی که همیشه بهترین و آخرین سکانس فیلمهای عشقی مورد علاقه ات بود ، کمی بعد از اینکه فیلم به پایان رسید، به انتها می رسد. ...
کاملا بدیهیه. بعد از یه مدت از چشم یارو می افتی یا بالعکس. نمی دونم چرا . انگار ذات ادمه. بچه ی یه ماهه رو تصور کن. فوقش ده دقیقه با یه جقجقه سرشو گرم کنی. خسته میشه. حالا اینو بسطش بده میرسی به این موضوع که توهمه اگه فکر کنی می تونی همیشه عاشق یارو بمونی و یا همیشه عاشقت بمونه. عشق رو فقط میشه یه جور حفظ کرد. اینجوری که به ازدواج ختم نشه. به زیر یه سقف موندن و به عادت بدل شدن ختم نشه. شاید اینجوری بشه حفظش کرد. شاید
پاسخ دادنحذفچرت بود اگه با من بود تز میدادم فقط سه شنبه ها ملت با خم بخوابن
پاسخ دادنحذفمنظورم فقط خواب هست نه سکس