۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

تلافی

مادرم می آید
خانه رنگ خانه آدمیزاد به خود میگیرد
کمی تمیز می شود
کمی عشق چاشنی غذا ها میشود
اصلا" مزه غذا عوض می شود
او حمام را می شوید
ما به تراس حمله می کنیم
تا این یه نخ سیگار را که دلمان برایش غنج میزد تمام روز
دود کنیم.....
مادرم آمده است
ولی عجیب ساکت است
سرش در لاک خودش است
گویی شامه اش دیگر برای دود سیگار ما کار نمی کند
چشمانش شیشه های الکل ناشیانه پنهان شده را نمی بیند.
گوشش شوخی های  رکیک ما را نمی شنود....
گویی قلبش شکسته....
مادرم می رود
گویی چشمان ما دیگر امید را در چشمانش نمی بیند
شامه مان بوی شادابی اش را نمی فهمد
گوشمان دیگر صدای خنده هایش را نمی شنود....
کار دنیا همین است
این به آن در......

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر