شبهای تنهائیم خیلی ساکت است
درگیر یک جور سکون است
کسی در تخت خواب منتظر نیست آغوشش را تنم کند
سرم را روی بازویش بگذارم ، پایم را لای پاهایش و دستم را روی سینه مردانه اش تا بخواب روم
صبح های تنهائیم شل و وارفته است
صدای خواب آلودم کسی را به وجد نمی آورد
چشمهای خواب آلود کسی قلبم را تسخیر نمی کند
قهوه ام را تنهایی بالا می کشم و می روم
عصر های تنهائیم دلگیر است
کسی نیست با من به کافه بیاید
سیگاری بکشیم ، تخته ای بازی کنیم
دستهایم را بگیرد در دستهایش بفشارد
و کنار رودخانه زیبای شهر قدم بزنیم
از همه اینها لعنتی تر خود تنهائیست......
مشغول بالا کشیدن قهوه ات بودی، به تنهایی. حواست نبود که من جا باز کرده بودم.
پاسخ دادنحذفتنهایی تکرار میشود در روز ها و شب ها ...دقیقه ها و لحظه ها هم.
پاسخ دادنحذفچرخش تنهایی در روزگار ما ... اینست زندگی ایی که برایش اسم گذاشته ایم "زندگی"
گویی دیدمت ، فکر کردم سراب است ....
پاسخ دادنحذفتنهایی تکرار می شود ....
پاسخ دادنحذفامان از روزی که ماندگار شود ....