۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

روزگار تنهائی


شبهای تنهائیم خیلی ساکت است
درگیر یک جور سکون است
کسی در تخت خواب منتظر نیست آغوشش را تنم کند
سرم را روی بازویش بگذارم ، پایم را لای پاهایش و دستم را روی سینه مردانه اش تا بخواب روم

صبح های تنهائیم شل و وارفته است
صدای خواب آلودم کسی را به وجد نمی آورد
چشمهای خواب آلود کسی قلبم را تسخیر نمی کند
قهوه ام را تنهایی بالا می کشم و می روم

عصر های تنهائیم دلگیر است
کسی نیست با من به کافه بیاید
سیگاری بکشیم ، تخته ای بازی کنیم
دستهایم را بگیرد در دستهایش بفشارد
و کنار رودخانه زیبای شهر قدم بزنیم

از همه اینها لعنتی تر خود تنهائیست......





۴ نظر:

  1. مشغول بالا کشیدن قهوه ات بودی، به تنهایی. حواست نبود که من جا باز کرده بودم.

    پاسخ دادنحذف
  2. تنهایی تکرار میشود در روز ها و شب ها ...دقیقه ها و لحظه ها هم.
    چرخش تنهایی در روزگار ما ... اینست زندگی ایی که برایش اسم گذاشته ایم "زندگی"

    پاسخ دادنحذف
  3. گویی دیدمت ، فکر کردم سراب است ....

    پاسخ دادنحذف
  4. تنهایی تکرار می شود ....
    امان از روزی که ماندگار شود ....

    پاسخ دادنحذف