۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

نجات

من از سرزمینم گریخته ام.
کلاهم افتاد اما...
رویم را برنگرداندم برای برداشتنش
من از سرزمین مادری ام ...
بیکس و تنها ...
بدون کوله بار
گریخته ام
همه عشق و خاطراتم را
همه کودکی ام را
و همه تکیه گاهم را
که خالی از قرار و آرامش است
جا گذاشتم
تا هویتم را دیگر
نبازم
این آخرین چیزی بود که برایم مانده بود

۱ نظر:

  1. قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام
    دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام

    پاسخ دادنحذف