من آدم نوستالژیکی نیستم. مغزم بیشتر خاطرات مزخرفو بلاک می کنه. اینکه بعضی وقتا بعضی خاطره ها رو مینویسم یا حتی یادم میمونه واسه اینه که یه جاهایی خودمو آنالیز می کنم. میرم و میرم تا میرسم به یک حادثه ، یه اتفاق خیلی قدیمی. نه اینکه بخوام همه تقصیرا رو گردن اون اتفاق بندازما. اما فکر می کنم دیگه وقتشه از ایگنور کردن بعضی چیزا دست بر دارم. باید حلشون کنم. باید یه بلایی سرشون بیارم. این اتفاقها مثل مواد غذایی تو یخچالن که کم کم دارن می گندن . باید بیاریشون بیرون. زود یه کاری باهاشون بکنی . واگرنه یخچالت بوی گند می گیره.
حتی اگه شده باهاشون تاس کباب درست کنی!
مدتهاست حافظهء من بخش بزرگی از خاطراتش را از دست داده. اتفاقات و حوادث به آن نمی چسبند. سر می خورند و معلوم نمی شود چه وقت و چه زمانی از یک جایی می افتند و گم و گور می شوند. اما حسها در من باقی می مانند، ریشه می دهند و رشد می کنند. حسم می گوید من آن روز خوشحال بودم، خاطره اش یادم نمی آید! حسم می گوید این آدم را دوست ندارم. خاطره اش یادم نمی آید! حسم می گوید این جا اتفاقی افتاده که تو دلت شکسته، خاطره اش یادم نمی آید! ... من تاس کبابی دارم که نخورده احساس سیری می کنم!
پاسخ دادنحذفخاطراتت کجا هستند؟ فکر نکنم گم شده باشند. احتمالا" قهر کرده اند. شاید خیلی چشم براهت ماندند. شاید از بودن در کنارت ناامید شده اند. نمی دانم. شاید فکر کرده اند دوستشان نداری. برایت مهم نیستند. جزئی از زندگیت نیستند .
پاسخ دادنحذفنمی دانم. شاید من اشتباه می کنم. اما من هم به این صفت تمیزکاری خو گرفته ام.مرتب کردن آرامم می کند. حتی اگر تمیزکاری خاطرات باشد.