۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

بد تر از جذام...

درد دارم نازنینم می دانی؟ اینکه باید باشم و نمی خواهم، اینکه جایی که باید باشم ، نیستم،... جایی که می خواهم باشم ، نمی توانم، جایی که نمی خواهم باید باشم،  دردم می آورد. می فهمی؟ ...نه ! .... تو چه می فهمی غربت یعنی چه؟ اصلا" چه مرضی است ، دردش چیست، خوش به حالت هم که نمی دانی.....  تو چه میدانی زیر خاک خوابیدن چه خواب عمیق و خوبیست، برای کسی که همه روزهای زندگیش  سرگرم فریب دیگران با بازی در نمایش قوی بودن  بوده. و دیگر از اجرای این نقش تکراری خسته شده ، فقط منتظر است اکران این نمایش لعنتی زود تر تمام شود ، لباس گلادیاتوریش را بکَند ، پرت کند در رختکن و گورش را گم کند ... تو چه میدانی درد یعنی چه؟ تنهایی چه درد جانکاهی دارد. مثل یک زخم عمیق که هر چه ضماد و مرهم می گذاری رویش باز هم افاقه نمی کند ، به آن اعماقش نمی رسد. تهِ  تهش می بینی دیگر نمی توانی خودت را گول بزنی. این زخم مزمن است . خوب بشو نیست....
تو چه میدانی که چقدر سخت است که شب هم دست از سر تنهائیت بر ندارد.  تنهائیت را به رخت بکشد . کم کم رویاهای شیرینت برایت می شوند کابوس ...
 همان رویای شیرینی که همیشه آرزویش را داشتی برایت یک غول می شود.
دیگر باید قبل از خواب دعا کنم آغوشت به خوابم نیاید. مرا رسوا تر از این ، کلافه تر ، مبتلا تر از این نکند دیگر...
کاش وقتی برایت گفتم چقدر دلم هوای آرامشِ اعماقِ خاک سرد را کرده است مرا خودخواه نمیدیدی. کاش می گذاشتی برای تو یک نفر هم که شده نمایش گلادیاتورِمضحک  را اجرا نکنم.
کاش می دانستی وقتی هیچ چیز دیگر  برایت مهم نباشد چگونه قلبت سرِ ناسازگاری می گذارد، مشت می کوبد به قفسش، عربده می کشد، با تو مثل یک زندانبان وحشی رفتار می کند، من هم باید فقط با این زندانی بند انفرادی که هیچ جوری هم کوتاه نمی آید ،  مدارا کنم.
 کاش می دانستی....


۱ نظر: