بعضی وقتها یاد باغ زیبای پدری ام می افتم. شعف من برای نوازش علفهای معطر، بلند و کشیده اش، قابل توصیف نبود.
باغبان با یک داس آنها را می چید ، می گفت باید اینها چیده شوند تا بقیه بهتر رشد کنند. اینها هرزه اند...
و من فکر می کردم بقیه مگر چقدر رنگین ترند، اینها زیبایند، خوشبویند، مرا به وجد می آورند. هرزه اند که باشند. همین هرزه گیشان ، همین شهامت ، همین جسارتشان ، همین که بدون اجازه در هرجایی که خواسته اند روئیده اند ، همین برای من محترم است. محترم تر از سیب زمینی های کوتوله خودخواهِ سر در لاک ، که مثل بچه آدم ، سر زمان مقرر سیب زمینی هایشان را می دهند . اما وقتی که باد می آید صدای وسوسه انگیزی از آنها بلند نمی شود.
در دنیای امروز ، هر چیزی که بو و طعم وسوسه بدهد ، چیدنی است، از بین بردنی است، هرزه است، باید نباشد...
باید جلویش را گرفت، اگر بازهم روئید، باید او را ریشه کن کرد، وسوسه است دیگر، به درد لای جرز هم نمی خورد.
سیب زمینی ها را بچسب، برای آبگوشت امروز خوب روئیده اند....
هرزه باش، اما میوه بده. اونوقت تو هم اجازهء زندگی داری.
پاسخ دادنحذفمیوه علفهای هرز را من میبینم. حس می کنم. از بویش مست میشوم. از صدای رقص آنها با باد سرشار از شعف می شوم. عجیب است که هیچکس آنها را نمی بیند.
پاسخ دادنحذفدرود.بسیار سپاسگذارم دوست عزیزم که به وبلاگم قدم گذاشتی
پاسخ دادنحذفوبلاگ ناب و جسورانه یی داری.طرز فکر وحشی و افسار گسیخته ی تو قابل تقدیرهخوشحال میشم بیشتر باهات حرف بزنم