۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

رویای من

این روزهای من
بیشتر در رویای تو سپری می شود...

تویی که نمی شناسمت،
تویی که نمی شناسی ام.

بی اجازه وارد رویایم می شوی
دستت را در موهایم می بری
خیره در چشمانم می مانی...

اسمم را  نمی پرسی
فقط  گرمای لبت را به لبانم می سپاری.
در آغوشت بی دفاع می شوم
مست می شوم
از خود بیخود می شوم

خود را به آغوشت می سپارم
گردنت را تنفس می کنم
دیوانه ات می کنم
دیوانه ام می کنی

نفسهایمان  با هم در می آمیزد
تند تر ... و .... تند تر

دوستت دارم را در گوشم نجوا می کنی 
تمام بدنت را لمس می کنم
صورتم را در سینه مردانه ات فرو می کنم

حس خوبی است حس بودن تو
حس با تو بودن...

باز هم بی اجازه بیا
بیا به خلوت  رویای من سری  بزن...




۲ نظر:

  1. در رویایم که گم می شوم،
    گاهی پیش تو پیدا می شوم که غریبه ای،
    مرا به اولین آغوش بسپار
    که باقی راه را بلدم.

    پاسخ دادنحذف
  2. آغوشت هنوز یادم هست
    بوی تنت هنوز یادم هست
    دستانت هنوز یادم هست
    کاش باز هم قلب سرکشت نافرمانی کند
    با من دست به یکی کند
    سر از رویایم در آوری...

    پاسخ دادنحذف