۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

تکلیف سیلی باید معلوم شه !...

یه روز صبح با صدای داد و بیدادِ بابا با برادرم بیدار شدم. از اتاقم بیرون اومدم . بدون توجه به اینکه دعوا سر چیه ، یه راست رفتم سر میز آشپزخونه صبحانمو بخورم . نفهمیدم داداشم چی گفت که بابام خیلی عصبانی شد. اما وقتی بهش رسید ، اون دیگه  تو اتاقش رفته بود و درو قفل کرده بود.
بابا مونده بود و یه مشت گره کرده ناکام....
مشت لعنتی داشت کلافش می کرد. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. اومد تو آشپزخونه . دیدم هنوز با مشت بلاتکلیفش درگیره. نگاهش به من بود. لقمه کره مربا تو گلوم گیر کرد. با چند تا قلپ چایی دادمش پائین.
گفت : آنارشیست ! میکروب !
گفتم :من؟ گفت : آره! همه این کارایی که اینا میکنن زیر سر توست. از تو یاد گرفتن.
تا بخودم بیام سیلی رو خوابوند تو گوشم ...
تو چشاش نگاه کردم. دیگه اثری از کلافگی تو شون نبود.
 گفتم : الان ارضا شدی دیگه ؟! چشممو از تو چشاش بر نداشتم. جوابی نداشت.
رفتم تو اتاقم. با مشتی که حالا به دستای من منتقل شده بود...


پ ن : این اتفاق مربوط به سالهای خیلی دوره،  منم مشتمو الان اینجوری خالی کردم !

۲ نظر:

  1. همین؟ زد؟ نگاهش کردی؟ رفت تو اتاق؟ ... میخوام از بعدش بشنوم... بعدش چی شد؟

    پاسخ دادنحذف
  2. میتونستم اون مشتو بزنم تو دیوار، یا تو سر ضعیف تر از خودم . یا برم یقه این و اونو بگیرم یه جوری خالیش کنم. اما نگهش داشتم تا حالا. وقتی نوشتمش خالی شد....
    الان وقتی یاد اون روز می افتم خنده ام میگیره. بابام از این اخلاق من که تو چشم آدما خیره میشم حرفمو میزنم متنفره. از جسارت من متنفره. وقتی تو چشاش نگاه کردم و گفتم ارضا شدی، خودمو آماده کرده بودم صدای شترق دومی رو هم بشنوم !!!

    پاسخ دادنحذف