۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

نجابت کثیف

یادم میاد وقتی بچه بودم یه دوست داشتم اسمش کیوان بود. من و کیوان با هم خیلی دوست بودیم. با هم تو کوچه بازی می کردیم . بعضی وقتا هم میرفتیم خونه همدیگه و با اسباب بازیامون بازی می کردیم. مامان کیوان ، خیلی کیوانو دوس داشت. وقتی با بچه های دیگه، تو کوچه مشغول بازی بودیم، من و کیوان رو صدا می کرد تو حیاط، بهمون آب میوه خنک و خوشمزه می داد. بزرگتر شدیم . رفتیم مدرسه. مدرسه هامون نزدیک بودن. صبح ها با هم می رفتیم مدرسه. بعد از ظهرها با هم مشقامونو می نوشتیم که بعدش بازی کنیم. بزرگنر شدیم. دیگه تو کوچمون دو تا تیم درست کردیم. از کوچه های اطراف هم ، همه میومدن تو کوچه ما و عضو تیم می شدن. والیبال، وسطی، هفت سنگ، فوتبال ، وقتی هم که برف میومد و مدرسه ها بخاطر برف تعطیل می شد، برف بازی !
بزرگتر شدیم. رفتیم دبیرستان، مامانم گفت دیگه نباید با کیوان شوخی کنی. گفتم چرا؟ گفت اون پسره ، تو دختری! دیگه بزرگ شدی. نباید با پسرا تو کوچه بازی کنی، شوخی کنی، بخندی.
انگار یه چیز مهمی در درونم ویران شد.... رفتم تو خودم... گوشه گیر شدم. منزوی و بداخلاق شدم. تنها شدم. از بزرگ شدن خودم بدم اومد. وقتی مامانم یک سوتین بهم داد و گفت ببندش، پرتش کردم کنار. دوس نداشتم دختر باشم. بشینم تو خونه و فریاد بازی اونا رو از تو کوچه بشنوم. دوس نداشتم مواظب باشم با کیوان ،( کیوانی که باهاش بزرگ شدم) دیگه حرف نزنم. دوس نداشتم مانتو بپوشم، روسری سرم کنم ، سرمو بندازم پائین ، از جلوی همه پسرایی که تا چند ماه قبلش تو سرو کلشون میزدم عبور کنم. راستشو بخواین ، بدجوری اعتماد بنفسم به فاک رفته بود.
کیوان که تو کوچه بود ، عصبی می شدم ، وقتی از جلوش رد میشدم یه جوری نگام میکرد، دلم هری می ریخت. حالم از این خود جدیدی که محصول مشترک مامان و همه خاله زنکای فرهنگ فسیلی ایران بود بهم می خورد.
خیلی ، شاید بگم سالها طول کشید که از شر نقاب نجابت نمای ایرانی پسند خودمو خلاص کردم. زدم زیر همه چی و با صدای بلند جلوی همه گفتم من عاشق سکسم! عاشق مشروب و سیگار و هر چیزی که منو ارضا می کنه! دیگه رو نجابت من قسم نخورین لطفا" .... چون قسماتون داره آزارم میده.
تمام اینا رو گفتم که بگم من هیچوقت به دخترم نخواهم گفت با این پسر شوخی نکن ، نخند، بازی نکن. ..بیرون نرو، نرقص ....
نه ! نخواهم گفت.
هرگز معصومیت دوستانه اش را به فرهنگ کثافت "تظاهر به نجابت"، نخواهم فروخت .
هرگز !...

۱۰ نظر:

  1. دلم می سوزه که این تفکیکها، محدودیت رو به دختر و گرسنگی رو به پسر هدیه میدن. دختر میره کنج خونه و دچار حقارت جنسیتی میشه و پسر میمونه بیرون، بی دختر، و دچار توهم هیولا بودن، که دختر رو از دست اون قایم کردن تو خونه.
    همینی رو که میگی ما هم داشتیم و یه زمانی رسید که هیچکدوم از دخترها با ما همبازی نشدن و فکری که منو اذیت می کرد این بود: مگه ما هیولا هستیم؟؟؟

    پاسخ دادنحذف
  2. خونه نشینی =حقارت = نجابت = خواسنگار
    هیچوقت من این چرخه معیوب رو نفهمیدم .

    یعنی یه خواستگار بیشتر به این همه حقارت می ارزه؟

    پاسخ دادنحذف
  3. این چرخه یه جورایی زاده اسلا،ایران که خوبه،کشورهای اسلامی به خصوص کشورهای عربی از این نظر داغونن

    پاسخ دادنحذف
  4. Cheghadr harfeh deleh man bood. Ba hameyeh vojood az een "farhangheh kesafateh tazahor be nejabat" motenaferam.Nejabateh zaheri keh hameyeh omr be doosh keshidam va hanoozam daram mikesham.

    پاسخ دادنحذف
  5. این دقیقا همون اتفاقی بود که برای من و پسردایی که همیشه جای برادر بزرگتر نداشتم رو برام پر می کرد افتاد، یادش اصلا نه بخیر و ما چقدر از هم دور شدیم

    پاسخ دادنحذف
  6. رضا
    فرهنگ جداکردن محرم از نامحرم زودتر باید برای شما اجرا می شد این فرهنگ عربی نیست شرقی

    پاسخ دادنحذف
  7. سلامي گرم به ماديان عزيز به نظر حقير ما هر كجاي دنيا كه باشيم بايد ونبايدها داريم (هنجارها و ناهنجارها) شما داشتيد بزرگ مشديد بي انكه خودتان متوجه بشيدوغرق در بازي وشيطنت و وقتي كه پدر مادرتون مي بينند كه پستون هاتون و باسن تون يا خير كيرتون بزرگ شده مانع بازي شما در كوچه مي شند كه با واكنش شما روبرو مي شند(پر خاشگري و در حالت حاد افسردگي)به همراه دارد واين داستان شما نشون ميده كه شما جسمتون روشد داشته ولي فكرتون هنوز بچه بوده موقعي كه مي بينيد پدرومادرتان از مسجد مي ايند ويا همسايه بغلي تون هيئت گذاشته مگه ميشه شما اين هنجارها بزاريد زير پاتون (در اين صورت چون كاري از دستتون بر نمي اد حتما با مشكل روبرو ميشيد)و بر عكس همين در كشور خارج صادق است يادتون باشه مدارا كردن در هر محيطي نصف عقل هستش

    پاسخ دادنحذف
  8. من سالهاست از ایران رفتم ولی هنوز اثرات بلاهایی که تو ایران سرم در امده تو زندگیم مونده ...
    حساب کن این کارو سرمن و برادرم در آوردن که ٢ سال از من بزرگتر بود, تا رفتم دبیرستان حتا حق نداشتم باهاش حرف بزنم!! ما ٢ تا که تمام بچگیمون تمام شیطنتها و بازیها و هر چیزمون با هم بود, تا من ١٤ ساله شدم, اون شد پسر من دختر, زشته , این کارها رو نکن و این حرفا ... یعنی انقدر بیمارن که فکر میکنن خواهر و برادرهم بله !!

    پاسخ دادنحذف
  9. اسم خواھرتم طرلان بود .... یادش بخیر 😦😤😉

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اگه این متن رو خودت نوشتی ایول میشه یه فیلم نامه توپ تزاش ساخت

      حذف