۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

نوشتن است که قابل تحملش می کند.

امروز دلم عجیب گرفته است. اینکه میگویند خنده بر هر درد بی درمان دواست ، اشتباه است. بر دردهای من مرهم نمی شود لاکردار. از نالیدنِ مکرر احساس گناه میکنم. احساس می کنم وبلاگم تبدیل به صحرای کربلا شده است و من نقش یک مداح را در آن بازی می کنم. خب چاره چیست؟ وقتهایی که دلم می گیرد بیشتر دوست دارم بنویسم . فعلا" تنها لذت کرخت کننده زندگی من ، بویی است که وقتی دخترم کنارم میخوابد از بدنش استشمام می شود. بوی تنش را دوست دارم. گورپدر تنهایی .دل خود را به این خوش کرده ام که همه رابطه ها از دور قشنگ به نظر میرسند. وقتی داخلشان بروی بوی تعفنش حالت را بهم میزند.
بعله ! اینجوری فکر کنم بهتر است. 

۱ نظر:

  1. Dagigan haminjoriye. Morge hamsaye gaze.
    (moshkelateto be hishki nago 80% bitafavotan 20% khoshhal mishan. Hzrate facebook)

    پاسخ دادنحذف