نمیدانم چرا اینقدر وحشت دارم از اینکه سرم را برگردانم و به خاطره های پشت سرم نیم نگاهی حتی بیاندازم. با اینکه می دانم آنها یک مشت خاطره مرده هستند، ولی باز از آنها می ترسم. جرأت نمی کنم برگردم به جایی که تمام خیابانهایش ، جاده هایش ، پارک هایش، خانه هایش و فروشگاههایش پر از خاطره تلخ است. می خواهم بروم جایی که هیچ کدام از آنها را در ذهنم بیدار نکند. بگذارم همانجور مرده بمانند. بروم یک جای دور ، حتی اگر در کارتن ها، یا حتی پارک ها بخوابم. فقط باید بروم . بقول سهراب باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد ، بردارم و بروم...
قلبم مثل یک کودک معصوم در آغوشم از ترس می لرزد. دستش را گرفته ام و اورا به زور می کشم. می گویم سرت را بر نگردان. فقط برو ! گریه می کند. گریه هایش را نمی شنوم . فقط وحشیانه خِرکِشَش می کنم . گاهی می گوید نمی آیم. یک کشیده در گوشش می زنم و باز می کشانمش ! من وحشی ام. با قلب کوچک معصومم وحشیانه رفتار می کنم . می خواهد بمیرد از دست من. گاهی فریاد می زند و خدا را صدا می کند. می گوید "خدا ؟؟؟؟؟؟ صدای منو میشنوی؟؟؟؟؟ نجاتم بده !"
ترس من پر است از رفتن های من.
پاسخ دادنحذفاما اینبار که ایستاده ام برای این نیست که نمی ترسم. قالب تهی کرده ام