۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

فرار


دیگر خسته ام. دیگر بسیار بسیار خسته ام و باوری نمانده برای از راه رسیدن شادی ای که شاید من هم قرار باشد سهمی از آن داشته باشم.  دیگر از اعتماد به آدمها بسیار خسته ام و افسوس که هر چه خسته تر می شوم بیشتر اعتماد می کنم. شاید فکر می کنم این یکی دیگر می تواند اعتماد را رو سفید نماید در قلب من . و افسوس که اعتماد قرار نیست هیچ وقت رو سفید شود انگار. دیگر از خودم هم خسته ام که صادقانه همۀ عشق و توجهم را میگذارم در طَبَقِ اخلاص و تقدیم آدمهایی می کنم که قرار است چند صباحی بیشتر میهمانم نباشند. فکر فرار به سرم زده است . و هر چه بیشتر فکر میکنم فقط همین فکر در مغزم تکرار می شود: فرار فرار فرار..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر