۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

خر بودم دیگر ...

همیشه کارتون دهکده حیوانات را خیلی دوست داشتم. مخصوصا" از آن خانواده عیالوار آقای گربه وحشی که در زندان زندگی می کردند و از کلانتر مانند یک مستخدم کار می کشیدند. کلا" فوبیای زندان را از بین برده بودند ! یکی از قسمتهایش یادم است کلانتر به التماس افتاده بود که اینها از زندان بروند ، ولی هیچ جوری راضی نمی شدند جای گرم و نرم و غذای مجانی شان را رها کنند.
گاهی اوقات یک حقایقی  آنقدر ذره ذره می آیند در روان آدم  که اصلا" متوجه حضورش نشده ای! فقط می فهمی که سالهاست آن داخل  دارد آب خنک می خورد. البته آنقدر دیر شده است  که زندانی محترم بدجوری سیریش شده و به این راحتی ها تشریف نمی برند. یک نمونه اش برای من ، فوبیای ازدواج و احساس تاسف برای عروس خانمِ شاد و سرحال که بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسیده و لباس عروس پوشیده و ماه مجلس شده و خانم خانه شده و امشب می خواهد برود با آقای داماد "بعله" و کلی هیجان دارد و هزار تا چیز دیگر ! تهِ تهِ دلم ، احساس می کنم چقدر خر شده است! امروز هم یکی از این خبر ها را شنیدم. البته در پلاس نوشتم برایش خوشحالم! احتمالا" هم خوشحالم ! 
آدمیزاد همین است دیگر! تا وقتیکه زنده است مدام اشتباهاتش را تکرار می کند! آیا کسی هم هست که آنقدر حضورش دلنشین باشد که من هم بخواهم یک بار دیگر اشتباهم را تکرار کنم؟ 
بیشتر یاد بچگی هایم می افتم! یک فیلم را چند بار می دیدم ، به امید اینکه اینبار آخرش با دفعه قبل فرق داشته باشد، و خوب تمام بشود. 

۱ نظر:

  1. نمی دونم از کجا اومدم این جا
    یه نفس نشستم به خوندنت
    به جسارتت افرین میگم
    به زن بودن واقعیت
    همون قدر که یه نفس خوندم یه نفس هم اشک ریختم
    کاش یه روزی منم بتونم مثل شما باشم
    قوی ومستقل بدون هیج سایه مرد گونه ای بر سر
    فکر می کنم برای گفتن دوستت دارم زود نباشه
    رمز وبلاگم sanam729 هست اگر دوست داشتید بخوانید

    پاسخ دادنحذف