درخیابان که راه میروم همینطور بو های آشنا قلقلکم می دهند. بوی عطر مادرم، بوی اوکلن پدرم، بوی عودی که خواهرم همیشه در اتاقش روشن می کرد. بوی شمع معطری که در اتاق خوابم روشن میکردم. بو ها از مغز من بیرون نمی روند. دست از سرم بر نمی دارند. همینطور با من بازی میکنند. با آنها بزرگ شده ام. نمی توانم از شرشان خلاص شوم. هنوز بوی تن همسر سابقم را از بوی تن برادرم با چشم بسته تشخیص می دهم. بوی تن دخترم، بوی تن پدرم. بوی عرق بابای مدرسه، بوی سایلور سگ فرانسوی دوستم، بوی ادوکلنی که با دوست پسر چشم سبز پانزده سال پیشم در یک روز بارانی قدم میزدم هنوز در مشامم هست. بوی عطر کنزوی دوست صمیمی ام، بوی بدی که بیشتر اوقات خانم همسایه میداد و همیشه فکر میکردم این بوی چیست که او میدهد. بوی عجیب لباسهای همسایه که روی بند پهن میکرد و بیشتر بوی کافور میداد ، و آنقدر کنجکاوم کرد که آخر نتوانستم جلوی کنجکاوی ام را بیشتر از این بگیرم و از او پرسیدم لباسهایت را با چه پودری می شویی! بوی آدمها نمی گذارد فراموششان کنم. میخواهم دیگر یادشان نیفتم ، نمی توانم. بوی عطری که روزی که به دادگاه رفتم برای نهایی شدن حکم طلاق زده بودم ، بوی ادوکلنی که او زده بود، بوی ماشینش که همیشه خوشبو بود، بوی ماشینم که همیشه بوی خوراکی میداد. بوی خانه های کاهگلی شمال ، بوی بازار تره بار، هیچکدام نمی گذارند من نفس راحت بکشم از گذشته ها. یک روز هم اگر به آنها فکر نکنم ، یک کسی می آید از کنارم رد می شود و آن بو با شیطنت می آید جلوی من خوش رقصی می کند ، مثل یه زن هرزه برای اغوایم استریپتیز می کند خاطراتم را ! باز اسیرشان می شوم .خاطراتم را در آغوش می کشم. شهوت با آنها خوابیدن چشمانم را کور می کند. ضربان قلبم بالا می رود. خیس خیس می شود صورتم. به خود که می آیم میبینم شب را با چه فلاکتی به صبح رسانده ام .
تف به ذاتش.
این حسای قویتو دوست دارم...عاشقشونم!!!
پاسخ دادنحذفبا این حسای قویت می تونیم با هم کلی غوغا به پا کنیم!حیف که دوریم!!!
عاشقتم با این نوشته هات که نبش قبر میکنن
پاسخ دادنحذف