دُرسا اولین کسی بود که اسم ولنتیان را ازش شنیدم. آن سالها هنوز زیاد حرف ولنتاین توی ایران زده نمی شد. یادم است درسا برای دوست پسرش یک کارت پستال موزیکال گرفته بود که دو تا قلب قرمز هم وسطش بود و رویش نوشته بود آی لاو یو . پرسیدم «این کارت واسه چیه؟» و او گفت « میخام بدم به تنها عشق زندگیم.» و من حسرت خوردم که چرا هیچ عشقی در زندگی ام ندارم. اما این تنها عشق زندگی، مدت زیادی تنها عشق زندگی درسا نماند، درست تا وقتی که درسا پایش به دانشگاه باز شد و با علی آقای مهندس آشنا شد. بعد از آن ، تنها عشق زندگی اش تبدیل شد به کسی که سطح تحصیلاتش پایین است ، کسی که او را نمی فهمد ، و کسی که یک نسخه پیچ ساده در یک داروخانه است. درسا جای تنها عشق زندگی اش را بخاطر همین چیزها با علی عوض کرد، و من دیگر ندیدمش . فقط چهار سال بعدش درست زمانی که لیسانسش را گرفته بود و توی پارس آنلاین مشغول بکار شده بود ، برگشت سراغ همان اولین عشقش و خواست که او را ببخشد و باز هم با هم باشند ، گفته بود که علی آنقدر کارهای وحشتناکی در حقش کرده که دیگر نمی تواند به این زندگی ادامه دهد. بهرحال برای برگشتن دیگر دیر شده بود و آقای اولین عشق، دیگر ازدواج کرده بود، و حاضر نشد دل همسرش را بخاطر درسا (با وجود اینکه هنوز دوستش داشت) بشکند. بعد از این اتفاق، درسا رفت بالای یکی از برجهای کامرانیه و خودش را از طبقه هفدهم پرت کرد پایین.
من هیچوقت نفهمیدم که آن کارهای وحشتناکی که علی در حق درسا کرده بود چه بود که درسا تصمیم گرفت برود بالای آن برج ، به آن پایین نگاه کند ، و بدون اینکه بترسد خودش را بیندازد پایین، ولی می دانم که برای کسی که عشق را تجربه کرده باشد، زندگی بدون عشق مثل سقوط است. عشق یک حس غریبی است که برعکس آنچه ما فکر می کنیم ربطی به تحصیلات ، شغل و وضعیت مالی آدمها ندارد.
دیشب یک فیلم قدیمی به اسم سلینا را که قبلن دیده بودم از آرشیو فیلمهایم درآوردم و با دخترم نگاه کردیم. سلینا عاشق گیتاریستش می شود ، با او مخفیانه ازدواج می کند، و حتی وقتی خیلی پولدار و معروف می شود ، بازهم گیتاریستش تنها عشقش می ماند. بازهم تنها مرد زندگی اش است. و وقتی همه دنیا عاشق سلینا هستند و ثروتش از پارو بالا می رود، باز هم سلینا فقط گیتاریستش را می پرستد. بعد پیش خودم فکر کردم چند درصد از ما آدمها جنبه پیشرفتن و نگه داشتنٍ احساسات قدیمی مان را داریم؟ چند درصد ما جوگیر نمی شویم و دنبال کیس بهتر نمی گردیم؟ چند درصدمان وقتی آپشن هایمان افزایش یافت به همان کسی که دوستش داریم قناعت می کنیم؟ ما آدمها عشق را نفهمیده ایم. ما آدمها عشق را یک جایی در همان دهه پنجاه گم کرده ایم و دیگر پیدایش نکردیم. حالا دیگر راه برگشتن به دهه پنجاه را هم نداریم . ما نه راه پیش داریم نه راه پس. شاید ماهم تنها کاری که برای خودمان باید بکنیم این است که برویم بالای یک بلندی چشممان را ببندیم و خودمان را پرت کنیم پایین.
اين پستتون عجيب منو تو فكر فرو برد ما از هر لحاظ كه شما فكرشو بكنين سقوط كرديم فقط سقوط فيزيكي نكرديم
پاسخ دادنحذفاين پستتون عجيب منو تو فكر فرو برد ما از هر لحاظ كه شما فكرشو بكنين سقوط كرديم فقط سقوط فيزيكي نكرديم
پاسخ دادنحذفمادیان جان الم خیلی گرفته شد خدا بیوا زندش فک کنم عاقل بوده
پاسخ دادنحذفچقدر زیبا، به جا و دلنشین
پاسخ دادنحذفممنون که مینویسی
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفشاید مساله فقط آپشن و کیس بهتر نباشه...مساله اینه که عشق مدت داره...بعد اروم اروم تموم میشه و رو به سقوط میره...شاید چون سکس بعد از یک مدت تکراری و بدون هیجان میشه...شاید چون دیگه ادمی نیست کشفش کنی...اروم اروم عادی میشه...همیشه آپشن نیست
پاسخ دادنحذفبله. "عشق یک حس غریبی است که برعکس آنچه ما فکر می کنیم ربطی به تحصیلات ، شغل و وضعیت مالی آدمها ندارد."
پاسخ دادنحذفپس اگر واقعی باشه، این چیزا نباید تغییرش بده...
چرا نظر من نذاشتی اگه نرسیده بگو برات بفرسم
پاسخ دادنحذفرسید ببخشید من دو روز نیومدم اصلن اینوری :)
حذفببخشید ولی آخرش خالی بندی بود
پاسخ دادنحذفآره تو راس میگی !
حذفمنظوری نداشتم
حذف