روی تختی که دیشب تعمیرش کرده بودم نشسته ام و به فرشته معصومی که زیر پتو خودش را جمع کرده و هفت پادشاه را خواب می بیند مینگرم. دستش را در دستم میگیرم. بوسه ای بر صورتش می زنم. پتو را بالاتر میکشم. هوای اینجا سرد است. پانزده درجه زیر صفر . طبق عادت نوک پایش را از پتو بیرون می آورد دوباره. صدای قُل قُل کتری بلند شده است. عطر چای در هوای خانه پیچیده است. یک پتو روی پایم کشیده ام و همینطور تایپ می کنم. داشتم خواب وحشتناکی می دیدم که با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. مادرم بود. حالا روی تختی که دیروز تعمیر کرده بودم نشسته ام و احساس رضایت می کنم از حاصل دسترنجم. راستش من همیشه آدم دست و پا چلفتی ای بودم. همه کارهای سخت را می انداختم گردن مردها. حالا که فکرش را میکنم می بینم من خودخواه بوده ام. مرد را میخواستم باشد که راحت تر باشم. اینجور خواستن به درد عمه ام میخورد شاید. اینجور خواستن را همان بهتر که نخواست. بجای اینکه فکر کنم چقدر میتوانم پشت این مرد سنگر بگیرم، باید فکر می کردم چقدر می توانم به این مرد آرامش بدهم .
تمام زندگی من همینجا روی همین تخت خلاصه می شود: من و دخترم . اگر کسی نیست که آبگرمکن را راه بیاندازد، یا تخت خواب را تعمیر کند، یا موکت را روی پارکت پهن کند که پای بچه یخ نکند، پس برای چه باید باشد؟ برای یک مشت آغوش و بوسه و کوفت و زهر مار؟ می خواهم نباشد اصلا" .
همینجا روی تختی که دیشب تعمیرش کرده ام به این نتیجه می رسم که من واقعا" خودخواه هستم . بهتر است بی خیالِ عشق ایده آل شوم. ترجیح می دهم یک خودخواه نفهم باشم تا یک ایده آلیست فداکار مزخرف که بخاطر اثبات عشقش همه جوره مایه می گذارد.
:(
پاسخ دادنحذفحالا پروسه ای که من طی کردم دقیقا عکسه! دلم میخواد یه فداکار مزخرف باشم تا این خودخواه نفهمی که تا دیروز بودم
اگه می دونستم که در صورت تعمیر اون کاناپه به همچین نتیجه ای می رسی، خودم زود تر درستش می کردم !
پاسخ دادنحذفالان کدوم قسمتش ایراد داره ؟ نتیجه من؟ یا تعمیر تخت خواب؟ :)
پاسخ دادنحذف