امروز عصر بالاخره تصمیم گرفتم این تختخواب شکسته را تعمیر کنم. وسطش چند بار داشتم کم می آوردم، چند بار هم چکش را روی دستم کوبیدم ، چند بار به خودم لعنت فرستادم که سرم در چنین کلاه بزرگی فرو رفته و وسایل این آپارتمان را چهار برابر قیمت به من انداخته اند. اما پول ، زیاد مهم نیست ، وقتی هیچ چیز دیگر خوشحالت نکند، پول هم کاری از دستش بر نمی آید. وقتی رویایی نداشته باشی، پول هم نمی تواند برایت رویا بسازد دیگر. امروز یکی از دوستانم گفت رویای زندگیت چیست؟ گفتم هیچ ! و او با تعجب پرسید شوخی می کنی؟ گفتم : نه ! تازه فهمیدم چقدر عجیب شده ام در بین آدمهای این دنیا. شاید همین است که همه از من فاصله می گیرند. اینکه من بیشتر برایشان شباهت به ای تی دارم تا یک آدم ! تازه فهمیدم بی رویا بودن در این دنیا خیلی وحشتناک است. بیشتر برای همه شبیه به یک کابوس است و دیدن من عذابشان میدهد. میگذارد که باور کنند می شود کابوس هایشان یک روز به واقعیت بپیوندد و بشوند "من" ! منی که با وجود تیکه پاره شدن دستش بخاطر تعمیر تختخواب، و با وجود همه تلخی هایی که در تنهایی نوش جان می کند، باز هم رویایی ندارد. حتی رویای مردی که باشد ، کنارش باشد، پشتش باشد، تکیه گاهش بشود ...
نه . دیگر روی هیچ قولی نباید حساب کرد. مردم قولهایشان را در جیبشان ذخیره کرده اند و هر وقت که لازم شد چند تا از آنها را خرج می کنند، و من دیگر آن زن ساده خوش باور نیستم که به دوستت دارمی پر بکشم در آسمانها و دنیایی از امید بر رویم نور بیفکند، و فکر کنم زندگی رخت سپید بر تن کرده و نوبت شادی من هم بالاخره رسید. فقط میخواهم به همه بگویم قولهایتان را برای من خرج نکنید. برای کسی خرجش کنید که بتواند باورشان کند. اینجوری بهتر است ...
خیلی بد بینی
پاسخ دادنحذفمن سعی میکنم دنیا رو یه جور دیگه ببینم
پاسخ دادنحذفهمیشه میگم اگه یه آدم خوب هم تو دنیا باشه خدا اون آدمو سر راه من قرار میده
با این فکر و تلقین زندگی میکنم
خیلی خوبه که دیگه باور نمی کنی. من هنوز به طرز ساده لوحانه و ابلهانه ای هنوز سعی می کنم باورش کنم. و جالب اینجاست که می دونم دارم حماقت می کنم
پاسخ دادنحذفیاد صحبتا و خندهای بی پروای دخترایی افتادم که تو سالهای دور با هم کلاس بودیم.توی راه مدرسه.تو فصل پاییز..حیف اون دخترا لا به لای برگای پاییز گم شدن..یعنی حتی سایشونم نمیشه دید؟؟
پاسخ دادنحذف