من خیلی وقت است به این پست فکر می کنم. تقریبا" از همان موقع که نوشتی اش تا بحال، ولی حالا که تنهایی را پذیرفته ام ، آرامش مثل یک سیل روی سرم هوار شده. تنهایی مثل سلول انفرادی است. تا وقتیکه فکر فرار داشتم، خود را به در و دیوار می زدم تا از آن مخمصه فرار کنم. همه راهها را امتحان می کردم باز در ها و دیوارهای بسته بر صورتم کوبیده می شدند. دردش ، عزم مرا بیشتر جزم می کرد برای نقشه فرار بعدی. به خودم آمدم دیدم دارم مثل یک مگس که در یک شیشه در بسته بیندازی مدام خود را به شیشه ها می کوبم.
خسته شدم. نشستم. فقط آن را پذیرفتم. پذیرفتم که تنها به کافه بروم. تنها سیگاری روشن کنم، قهوه ای بنوشم. تنها در خیابان قدم بزنم زیر باران. تلفنم سال تا سال زنگ نخورد. چند روز بگذرد و نفهمم که شارژش تمام شده است. شب که می خوابم منتظر آغوش گرم کسی نباشم . سرم را بگذارم روی بالش و چشمانم را ببندم. همۀ اینها را با خیلی چیزهای دیگر را پذیرفتم. با سلول انفرادی ام دوست شده ام. بعضی وقتها از او ممنونم که مرا از شر حوادث بیرون محفوظ کرده است. احساس امنیت می کنم همین تو. میخواهم همینجا بمیرم. میخواهم دنیا را آب ببرد و مرا خواب ابدی در یک سلول انفرادی به نام تنهایی.
تو می گویی سلول انفرادی اما من سیاهچالی ساخته بودم که تنها در آن زندگی می کردم . شاید عادت کرده بودم. شکایتی نداشتم. روزها را سپری می کردم و شبها را. شب و روز هم خیلی فرقی نمی کرد. روزی آمد و آسمان آبی را نشانم داد ، احساس خوشایند لغزش نور خورشید روی پوست تنم. و ناگهان رفت. دوباره باید برمی گشتم به همان سیاهچال. و برگشتم . اما سخت است وقتی آبی آسمان را تجربه کرده باشی و باز به سیاهچال برگردی. سخت است
پاسخ دادنحذفآنوقت تنهاتر می شوی انگار
پاسخ دادنحذفمعلوم است که این تنهایی که می گویی شیرین است. به همان اندازه که غذای پر از نمک و روغن خوشمزه است، از روی صندلی بلند نشدن کیف دارد، خوردن و خوابیدن لذت بخش است، درس نخواندن جواب می دهد، کار نکردن حال می دهد، و به همان اندازه در آینده آنچنان آدم را پاره می کند که تمام آن شیرینی از حلقت می زند بیرون. لعنتی بودن پذیرفتن تنهایی برای آن است که تو نمی فهمی چگونه زندگی ات را به شیرینی تنهایی باخته ای.
پاسخ دادنحذفميداني تنهايي كجايش درد دارد؟
پاسخ دادنحذفانكارش...