۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

نمیدانم چرا ، عجیب دلم هوای تو را کرده است ...

نمایشگاه کتب علوم پزشکی شاهد بود. کتاب اورجینال جنین شناسی لانگ من را میخاستم . پیدایش کردم. باید کد کتاب را یادداشت می کردم یک همچین چیزی ! مسئول غرفه پسر جوانی بود . به کمکم آمد. گفت "خانم دکتر میتونم کمکتون کنم؟ "
خب من یادم رفت بگویم که چهارسال پزشکی خواند ه ام ولی اصولا" بدلیل اینکه حوصله ندارم دلیل تغییر رشته ام را توضیح بدهم به کسی نمی گویم . اعلام عمومیش در اینجا ، نوعی شکستن یک تابو ، محسوب می شود برای من !
برویم سراغ بقیه داستان . به او گفتم "خودکارتونو میتونم چن دقیقه بگیرم ؟ "خودکارش را داد و ادامه داد :"شما کارت شاهد دارین؟ " گفتم نه! گفت "خب باید کارت شاهد داشته باشید ! " با تاسف ،کتاب را سر جایش گذاشتم که آنجا را ترک کنم. گفت "صبر کنین! من با کارت خودم براتون میخرم. ولی الان نمیشه. این شمارمه . فردا زنگ بزنین قرار بذاریم براتون بیارم. "
اسمش شاهین بود. دانشجوی دندانپزشکی . از اهواز آمده بود. پدرش دراهواز شهید شده بود. فردای آنروز رفتم که کتاب را بگیرم ، پولش را نگرفت . ولی با هم دوست شدیم. شاید یکی از پاک ترین و خوب ترین پسرهایی بود که در تمام زندگی ام دیده بودم. همیشه یاد خاطراتش می افتم. اصلا" یادم رفت بگویم چه شد که من یاد او افتادم. اینکه او به من گفت اولین چیزی که مرا به سمتت جذب کرد این بود که تو خیلی مهربونی ! بعد از او خیلی ها به من گفتند مهربان هستم. نمی دانم چرا بعد از اینهمه سال تازه فهمیدم در کنار تمام اخلاقهای خیلی بد و مزخرفی که دارم ، مهربان هستم. خیلی هم مهربان هستم ! 

۱ نظر: