۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

وقتی زندگی من می شود یک کابوس و... تو... فقط یک رویا ...

امروز باز هم سه شنبه است ! خودت می دانی سه شنبه های من همیشه خالیست ! خالیِ خالی... اما این سه شنبه با سه شنبه های قبل یک فرقی دارد. اتفاقا" این سه شنبه پُر است !    لبریز است از نبودنت !
پشیمان نیستم از اینکه برایت راه را باز کردم که بروی . یاد گرفته ام نباید کسی را به زور نگاه داشت. چون آخرِ آخرش می رود.
یادم می آید یک ماه از ازدواجم گذشته بود ، برایش در تدارک یک جشن تولد غافلگیر کننده بودم. همه چیز مهیا بود. نمیدانم سرِ چه موضوعی کوله پشتی اش را برداشت و گفت : "من میرم"، پرسیدم : "کجا؟ " ، گفت "نمیدونم. ولی منتظرم نباش ." صورت مغرورم پر شد از اشک. اشکی که حتی مادرم هم روی صورت من ندیده بودش تا بحال. چهره اش پر شد از تردید.  نمی دانم ! شاید دلش برایم سوخت . کوله پشتی اش را پرت کرد گوشه اتاق و گفت لعنتی بذار برم ! تمام وجودش درمانده شده بود. می خواست برود. همین چند قطره اشکِ وقت نشناس، ده سال از عمر هر دوی ما را  به شکنجه تبدیل کرد.
ده سال شکنجه به درد همین موقع ها می خورد. همین موقع ها که تو می خواهی بروی ، و من تنها کاری که می کنم این است که فقط هیکل نحسم را کمی می کشم آنطرف تر که بتوانی عبور کنی از من . و میگویم :  بسلامت !

۵ نظر:

  1. آنچه از دست رفتنی ست
    بگذار برود
    من آنچه را می خوام که به رنگ التماس نیالوده باشد

    پاسخ دادنحذف
  2. بسلامت
    من آن می خواهم که آن باشد

    پاسخ دادنحذف
  3. ول کن این گذشته رو نمی دونم چرا مغزت داره ریپیت میزنه تو گذشته، درسته که باید سعی کنی اشتباهات تکرار نشه ولی این همه هنگ تو گذشته افسرده میکنه آدمو، بخند به زندگیت حتی اگه...
    پ.ن: حالم بهم خورد از نصیحتم؛بدون فونت فارسی نوشتم حیفم اومد پاک کنم کلی دردسر کشیدم

    پاسخ دادنحذف
  4. شادی به دست آوردنیست//

    پاسخ دادنحذف