۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

تفأل

من هیچوقت به فال اعتقادی نداشتم. از هیچ نوعش ! اما حافظ گاهی اوقات می آید قلقلکم می دهد، با من حرف می زند، یک موقع هایی هم گوشم را می گیرد و به من هشدار می دهد. یادم نمی رود هیچ ،  شب یلدایی که در یک میهمانی شلوغ، مشغول تفأل شدیم. کسی که  همسرم بود،  دیوان حافظ را گشود و به دست من داد تا برایش بخوانم. نگاهم که به شعر افتاد ، قلبم فرو ریخت. حافظ داشت به من درِگوشی یک چیزی می گفت. آنقدر محو شنیدنش بودم که متوجه نشدم چند دقیقه ای است که همه چشم به دهان من دوخته اند در سکوت. آن شب حافظ به من گفت که پای یک عشقی در میان است که سرانجامی جز رسوایی ندارد. باورش کردم ! نمی دانم چرا . ولی حرفهایش خیلی حقیقی می نمود. وقتی شعر را می خواندم زیر چشمی نگاهم به چشمان او افتاد که برقی از شعف داشتند.  حواسم  بود، که تا آخر شب چندین بار سراغ آن شعر رفت و با شور و شعف پسر بچه های پانزده ساله آن شعر را خواند. .. همه حقایقی که حافظ آن شب به من خبرشان را داد، در کمتر از شش ماه از پشت ابر بیرون زد و همه چیز را نابود کرد. 
ولی این ، چیزی از دوستی من و حافظ کم نکرد. دیشب شب یلدا بود و من طبق رسم قدیمی ، باز هم به دوست دیرینه ام تفأل زدم . اینبار  یک دنیا امید به من داد . نمی دانم ، باز باور کنم ، یا نه. بهرحال امیدواری خوب است ! حتی اگر گاهی الکی باشد...

۳ نظر: