یک دسر ترکی وجود دارد به نام "کُنوفه" ! یکی از خوشمزه ترین چیزهایی است که من تا بحال خورده ام. شیرین و دلچسب . تکه اول را که در دهان می گذاری با لذت می گویی :هووووم ! تکه های دوم و سوم را هم همینطور با اشتیاق می بلعی ! فقط یک جای کار ایراد دارد . دسر سنگینی است . کم کم دلت را می زند. نمی توانی زیاد بخوری. از تکه ششم ، هفتم ، احساس می کنی تا خرخره آجر قورت داده ای و می خواهی روی آن آجر گنده ، یک تکه سنگ هم فرو بدهی. تکه هشتم را به همراهت تعارف می کنی. بشقاب را کنار می زنی و حتی دیگر نمی خواهی بویش به مشامت بخورد. دلت را می زند. بدجور می زند. بلند می شوی از کافه می آیی بیرون . تا دو هفته هم سراغش را نمی گیری . اما ... باز دلت هوایش را می کند و باز می روی به همان کافه و باز کنوفه سفارش می دهی و باز تکه های اول را با لذت می خوری و با اشتها می گویی هووووم ! و باز دلت را می زند.
عشق هم همینطوری است . وارد یک رابطه عاشقانه که می شوی اوایلش شیرین است . چشمانت سرشار از لذت از زندگی می شود. قلبت بی پروا بلند بلند می طپد ، تنت گستاخانه تب می کند در طلبش ! دوستت دارم از دهانت نمی افتد. شیرین و لذیذ است. اما سنگین . هر چقدر هم گرسنه باشی بالاخره دلت را می زند. بشقاب را کنار می زنی و تا مدتی دَم پَرَش نمی روی.
همه اینها را می گویم به خودم که دلم نسوزد بخاطر اینکه اینقدر بی کس و تنها هستم . دلم نسوزد که چقدر گرسنه وجودش هستم در زندگی ام. تو باور نکن !
بانو بگذار تا نباشد،آنچه که به بودنش اطمینانی نیست،بگذار تنهای هامان را سر بکشیم که این بودن ها بودن نیست
پاسخ دادنحذفKhosheman amad, ziba bud
پاسخ دادنحذفتو تنها من تنها همه دورو بریام تنها پس کی تنها نیست !!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ دادنحذف