۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

سه شنبه های خالیِ خالی

سه شنبه ها تنها روز تعطیلی من است. طبق معمولِ هر روز ،ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح بیدار می شوم. تعذیه بچه را آماده می کنم. صبحانه اش را روی میز آشپزخانه می چینم. می روم روی تخت کنارش دراز می کشم شروع می کنم به بوسیدنش تا بالاخره با بداخلاقی بیدار می شود. حاضر می شود و به مدرسه می رود. بر میگردم خانه. تنهایی دلچسبی دارد خانه. یک فنجان قهوه ام را می برم کنار پنجره، به موزیک گوش می دهم و از خلاء موجود زنده در اطرافم لذت می برم.  پنجره را باز می کنم، شهر را نگاه می کنم ، یک سیگار روشن می کنم و باز به موزیک گوش می دهم. سعی می کنم به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم. آدمها را می گذارم یک گوشه در فولدر "یوزرز" ، حرفها و کارهایشان را در فولدری به نام "نان سنس" ! بعد سعی می کنم همه را یکجا ریموو کنم. نمیدانم مرا چه می شود از روز بعد می روم به ریسایکل باینری و همه را رفرش می کنم. برشان می گردانم سرجای اولشان. و تا سه شنبه بعد در مغزم با آنها کلنجار می روم.

تصمیم گرفته ام موهایم را کوتاه کنم. دیگر برایم مهم نیست زیبا باشم، یا زشت.  با وجود اینکه می دانم موی بلند بیشتر به من می آید و با موی کوتاه قیافه مضحکی پیدا خواهم کرد، می خواهم این کار را بکنم.  شاید فردا ...

یک چیز دیگر،  می دانم این پست یکی از بی ربط ترین پستهایی بوده که تا بحال نوشته ام. امیدوارم با خواندش احساس نکنید به شما تجاوز شده است. بیشتر بر میگردد به خلاء عاطفی روزهای سه شنبۀ من و لذتی که از شنیدن آهنگِ  سبب در این روزها می برم. 

۴ نظر:

  1. کاش می شد برای همیشه بعضی چیزها را بعضی خاطرات را ریموو کرد. کاش زندگی هیچ فلاش بکی نداشت

    پاسخ دادنحذف
  2. تنهائی یه خاصیت بد داره
    وقتی بهش عادت کردی دیگه نمیتونی به راحتی ترکش کنی

    پاسخ دادنحذف
  3. کم کم دارم نگران خودم می شم:-؟

    چرا من اینقدر راحت پاک می کنم گذشته و درد ها رو:-؟؟

    پاسخ دادنحذف
  4. فقط خواستم بگم هیچ حس تجاوزی به من دست نداد!

    پاسخ دادنحذف