۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

من این بچه هه ام. میگین نه؟



مادر و پدر من همیشه با هم اختلاف داشتند. همیشه دعوا می کردند. همیشه پدرم دست من و برادرم را می گرفت و می برد طالقان ، خانه ییلاقی مان ، پیش خانواده اش، و مادرم با چشمهای گریان از پشت پنجره رفتن ما را تماشا می کرد. من بچه بودم. نمی فهمیدم مادرم در طول آن یک هفته ده روزی که ما نبودیم چقدر گریه ممکن است کرده باشد. من فقط استرس را در قلب کوچکم و با تمام وجودم تجربه می کردم. اینکه نکند دیگر مامانم را نبینم. اینکه چرا همه بچه ها مامان و باباهایشان با هم خوبند ، مامان و بابای من نه. کمی که بزرگتر شدم دیدم خیلی جاها هست که می تواند یکی از آنها سکوت کند ، تا قضیه کش پیدا نکند، ولی هیچ کدام کوتاه نمی آیند. و من همیشه از کودکی ، چشمم به دنبال یک خانه گرم بود با یک خانواده خوب . با خودم قرار گذاشتم وقتی بزرگ شدم و بچه دار شدم، یک خانواده خوب برای خودم بسازم که فرزندم به آن ببالد.
این رویا همینطور در ذهن من ماند و از معدود رویاهایی بود که هرگز و هرگز فراموش نشد. وقتی ازدواج کردم  و بچه دار شدم، بخاطر رویای قشنگم، هر وقت که ظلمی در حقم شد، سکوت کردم. گفتم کودکم باید در محیط امن و آرام بزرگ شود. هر چقدر بیشتر سکوت می کردم، سوءاستفاده ها بیشتر می شد. هر چقدر بیشتر سعی می کردم محبت کنم، بیشتر پنداشته می شد که من نقطه ضعفی دارم که باید از آن بهره برداری شود. با تمام سختی هایی که متحمل می شدم و سکوت می کردم، باز هم خوشحال بودم که دارم بخاطر اینکه فرزندم مثل خودم عقده ای نشود از خود گذشتگی می کنم. سکوت های من احمقانه بود. میدانم . تنها نتیجه اش گول زدن خودم بود. آن خانه خانۀ امنی برای ما نبود. و با اولین آدمی که پایش به داخل آن کشیده شد، از هم پاشید.
مجبور شدم دست دختر کوچکم را بگیرم و از آن زندگی بروم. خانواده ای تشکیل دهم متشکل از خودم و دخترم، ولی او هم مثل من عقده ای شد، و در آرزوی یک خانواده سه نفره متشکل از پدر و مادر و خودش ماند. اوایل ، وقتی یک ماشین را میدیدم که عبور می کند و در آن یک خانواده شاد نشسته اند و با هم به جایی می روند که آخر هفته را در کنار هم خوش باشند، اشکم نا خودآگاه سرازیر می شد. همانطور از رفتن باز می ایستادم و تاجائیکه چشمم میدید، آنها را دنبال می کرد.
بعد از این همه سال حسرت یک رویا را کشیدن ، کم کم بی خیالش شدم. حالا دیگر با آن رویا قهر کرده ام. دیگر به آن حتی فکر هم نمی کنم. اما گاهی یک عکس در گوگل پلاس شر می شود که تو را یاد چیزهایی می اندازد که نابودت می کند .مثلا" یاد یک رویای دفن شده دوران کودکی.  این عکس از آن عکس هاست.

۷ نظر:

  1. هی نوشتم و هی پاک کردم، هی نوشتم و پاک کردم.
    بعضی چیزها رو باید خلاصه کرد در سه نقطه...

    پاسخ دادنحذف
  2. رها! ممنونم! کامنتت نجاتم داد! چون منم هی دارم می نویسم و پاک می کنم! تو سه نقطه بذار، من لال میشم.

    پاسخ دادنحذف
  3. این بساط زندگی همیشه یک پایش می لنگد

    پاسخ دادنحذف
  4. تربیت شده ی فرهنگ ایرانی!

    یا افراط یا تفریط.
    بهمون یاد دادن یا کولی بازی در بیاریم یا ساکت باشیم و بزاریم هر بلائی خواستن سرمون بیارن ( بهش می گن از خودگذشتگی).

    متاسفم برای تمام رویاهای به فنا رفته ی خودمون :(

    پاسخ دادنحذف
  5. هر وقت میخوام به یکی از بچه ها نزدیک بشم، می بینم که اونم یه آدم تنهاییه که مثل من هزاران هزار بدبختی رو پشت سر گذاشته و الان رسیده به این جایی که هست. باز میترسم که تنهایی شون رو به هم بزنم و یا اینکه باعث بشم بیشتر احساس تنهایی کنن. همونجاست که یک عقبگرد میزنم و فرو میرم در مشکلات خودم و وارد جریان تخمی روزمرگی هام میشم.

    پاسخ دادنحذف