وارد کافه می شوم . در گوشۀ تاریک کافه ، منتظرم نشسته است. سلام میکنم. روبرویش می نشینم . لبخند می زند. به چشمهایم خیره می شود. میگوید: " خیلی دلم برات تنگ شده بود. چرا نمیای دیگه کافه؟ "میگویم: "سرم شلوغه این روزا " . گارسن می آید. می گویم : "چای" . یک سیگار روشن می کنم. به گارسن می گوید : "دوتا چای لطفا" .! "
باز به من خیره می شود . با انگشتش روی صورتم نقاشی می کشد. گوشواره ام را با دستش می گیرد . نگاه می کند. می گوید : " قشنگه ! " لبخند می زنم. می گوید : "چرا اینقدر ساکتی؟" جمله ها را در ذهنم مرتب می کنم. می دانم ممکن است از این حرف ناراحت شود. دلم را به دریا می زنم. گارسن دو استکان چای روی میز می گذارد و می رود. می گویم: "چرا نمی ری یه دوس دختر پیدا کنی واسه خودت ؟ من برای تو فقط یه دوستم . نه بیشتر. " یک لحظه ساکت می شوم. حرفم را مزه مزه می کنم. دلم را به دریا می زنم و میگویم: "اگه نیاز به کسی داری به امید من نباش. برو سراغ یکی دیگه. تو یه مدلی. برات ریخته دختر" روی میز خم می شود . صورتش آنقدر نزدیک است که نفسهایش به صورتم میخورد. بوی عطرش به مشامم می خورد. بوی شیرینی دارد. بیشتر بوی شکلات می دهد. صدایش را خیلی آرام می کند. می گوید : "من فقط تو رو می خوام. خیلی هم می خوام .خیلی میخوامت . خیلی . خیلی. خیلی ... " و این کلمه را بارها تکرار می کند. ته سیگارم را در جا سیگاری خفه می کنم. دستهایم را با دو دستش میگیرد . نوازششان می کند. بویشان می کند. می بوسدشان. به چشمانش می چسباند. و آنقدر نگاه می دارد تا به بهانه سیگار در آوردن از دستش بیرون می کشم. به لبهایم خیره می شود. مدتی می گذرد . چشمش را از روی لبهایم بر نمیدارد. قلبم هُری می ریزد. چشمم روی اندامش ، از همان پشت میز بالا و پائین می رود. وسوسه می شوم. افکار شیطانی به سرم می زند. تکانی به سرم می دهم . آنها را بیرون می کنم. با خود حساب می کنم . هر چقدر هم که مرا بخواهد هنوز قابلیت عبور کردن از خط قرمزِ مرا ندارد. تصمیمم را می گیرم. و او را به حریمم راه نمی دهم.
به ساعتم نگاه می کنم. می گویم : "دیرم شده. کلاس دارم باید بروم." پول چای را روی میز میگذارم . از سر میز بلند می شوم . پاکت سیگارم را بر میدارم و می روم...
یک روزی می رسد که نشسته ای پشت میز، توی یک کافه و کسی می آید. سیگارش را روشن می کند و تا چای سفارش می دهد. در چشمانش نگاه می کنی، آرام دستانش را می گیری و می گویی: چرا اینقدر ساکتی؟ و جواب می شنوی: اگه نیاز به کسی داری به فکر من نباش. سرت را می اندازی پایین و زیر لب می گویی: من فقط تورو می خوام. آنوقت او به ساعتش نگاه می کند و می گوید دیرم شده و تو را با تنهاییت تنها می گذارد. یک روزی می رسد که نقشهای ما در زندگی جا به جا می شود.
پاسخ دادنحذفخب چرا؟ مگه كرم داري؟
پاسخ دادنحذفیعنی هر کسی آدمو بخواد ، آدمم باید اونو بخواد؟ شاید من یه چیز دیگه بخوام !
پاسخ دادنحذفتللن رسیدم اینجا های وبلاگت خبر دارم پست آخر رو. نوشای
پاسخ دادنحذف