۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

اینجا ایران نیست، من هم مادر بدی نیستم...


مادرم هیچوقت از ما دفاع نمی کرد. همیشه می نشست و نگاه می کرد تا بچه های دائی ام که اتفاقا" بچه های مردم آزار و وحشی ای بودند ما را اذیت کنند، مویمان را بکشند و اسباب بازی هایمان را خراب کنند. یک همسایه داشتیم . از آن آدمهای مریض، مریض که می گویم منظورم از نظر روحی است. پدرم همیشه به او اجازه می داد زورگویی کند و خانواده اش را آزار دهد. پدر و مادرم همیشه اینگونه زندگی کرده اند. همانطور که از  مادران و پدرانشان یاد گرفته اند. همیشه گفته اند مادر خوب مادری است که بوی پیازداغ و قرمه سبزی بدهد ، لباس پوشیده بپوشد، اصلا" به فکر خودش نباشد. خودش را فدای بچه ها کند. برای خودش خرج نکند، فقط برای شکم بچه ها خرج کند.
مادرم همیشه به من گفته " تو مادر خوبی نیستی! چاک سینه ات را نصف مردان این شهر دیده اند، به همان خوبی که رانهای تراشیده ات را! سیگار میکشی، مشروب می خوری، عطرهای گران قیمت می خری و میزنی. .. " همه اینها را گفتم تا ماجرای دیروز را تعریف کنم:

دیروز:  روز خوبی نبود برایم. دخترم  از مدرسه که آمد با یک عینک شکسته در دست و بدون کاپشن بود.  
+ کاپشنت کو؟
-بچه ها ازم گرفتن!
+عینکت چی شده؟
-بچه ها از چشمم برداشتن انقدر پرتش کردن تا شکست!  
+دوباره؟

اشک در چشمانش جمع شد . دوید در اتاق خوابش در را محکم بست که من اشکش را نبینم.
احساس می کردم قلب من بد تر از آن عینک زِپِرتی شکسته است. ناگهان همه دنیا دور سرم چرخید .  مثل یک ماده شیر وحشی که توله اش را اذیت کرده اند ، خشم همه وجودم را گرفته بود. گفتم : ناراحت نباش. درستش می کنم.

امروز صبح : لباس پوشیدم.  دو عینکی که توسط بچه ها شکسته شده بود را برداشتم و به مدرسه رفتم. با معلم صحبت کردم . و خواستم به بچه ها تذکر دهد که اگر تکرار شود ، من گذ شت نخواهم کرد.

امروز بعد از ظهر: دخترم آمد خانه.
+ سلام .
_ باز امروز این عینکمم از چشمم برداشتن!

بلند شدم . گفتم : اینجوری نمی شه.
رفتم به مرکز حمایت از حقوق شهروندان خارجی . با نماینده سازمان ملل در شهرمان صحبت کردم . گفتم بسیار عصبانی هستم و یک نفر را مسئول کردند تا به مدرسه برود و از حقوق دخترم دفاع کند. با مدیر ، معلم و همه همکلاسیهایش صحبت کند تا دیگر چنین حرکتی تکرار نشود. آنقدر ناراحت بودند که به من گفتند همین الان برویم. گفتم شیفتها تغییر کرده . باشد برای فردا صبح.

امروز عصر ، در منزل خواهرم:
خواهرم با او بازیِ "نذار عینکتو بردارن" می کردند.

شب: در بغل من خودش را مچاله کرد و خوابید. انگار من تمام تکیه گاهش هستم. آنقدر که می تواند خارج از همه دغدغه ها در آغوشم مچاله شود و در آرامش کامل ، بخوابد.

۲ نظر: