در یک مهمانی ، پسری جوان ، سه تار میزنَد . مادرم (که چندی است برای دیدنم آمده )، آواز می خوانَد: تنها ماندم ...تنها ماندم ... تنها با دل ، برجا ماندم ... همه لذت می برند. مادرم میرسد به آن قسمتی که می خوانَد : دل تو زدلم خبر ندارد... بغض نمی گذارد ادامه دهد. به من اشاره می کند که ادامه دهم . با اینکه صدای آنچنانی ندارم ، برای اینکه توجه جمع از مادر منحرف شود ، ادامه می دهم . اشکِ مادر بی وقفه می ریزد. صورتش مانند کودکی معصوم می شود. دردم می گیرد. گویی کسی دستش را داخل قفسه سینه ام کرده و قلبم را محکم چنگ می زند. از خودم متنفر می شوم. از خواهرم، برادرم و همه کسانی که او را اینقدر تنها گذاشتند متنفر می شوم....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر