پس فردا تولد دخترمه. هفت سالش تموم میشه میره تو هشت سال. نشستم با خودم حساب کردم چند سال دیگه مونده تا دیگه به من احتیاجی نداشته باشه؟ گفتم احتمالا" تا ده سال دیگه که بره دانشگاه و خرجشو هم در بیاره دیگه میتونم از حضور این دنیا مرخص شم.
اینو گفتم چون چند شب پیش که اون خوابیده بود و من کمی الکل مصرف کرده بودم، رفتم کنار پنجره که سیگار بکشم . باد میومد و آتیش فندکو خاموش می کرد. اومدم جلوی بادو با دستم بگیرم که فندک افتاد و من در گیر و دار گرفتن فندک و بعلت گیجی، چیزی نمونده بود از طبقه پنجم پرت بشم پائین.
جالب اینجاست که منی که اینهمه آکروفوبیک هستم، اون موقع اصلا" نترسیدم. وقتی تونستم جون سالم بدر ببرم، اولین فکری که به سرم زد این بود: اگه می افتادم، دخترم چیکار می کرد؟ بعد تا تهش رفتم. ته تهش. اینکه صب بیدار میشه و مامانشو صدا میزنه و می ترسه و گریه می کنه و خیلی چیزای دیگه.
دیدم نه! نمی شه! نمی شه یه موجود رو به دنیا آورد و حواله اش کرد به تخم نداشته و به مرگ اندیشید. با خودم فکر کردم کدوم مشکلی باعث شده که من اینقدر به زندگی بی علاقه شده باشم؟ تنهایی ؟ یعنی تنهایی من چقدر مهمه؟ اصلا" مهمه؟ ؟
hamid reza az plus
پاسخ دادنحذفخیلیا این حرفتو نمیفهمن. نمیفهمن که آدم یه موجودی رو که به دنیا میاره مسئول همون گلشه.