همه اتفاقایی که در ضمن طلاق و رسوندن آدم به اون تصمیم نهایی زجر آوره ، هیچوقت آزار دهنده تر از سئوالهای خاله زنکیِ فضول باشیای محل و فامیل و دوست و آشنا نیست. یک موقع به خودت می آیی و می بینی به همه ، از همسایه خاله صغرا گرفته تا قصاب سر کوچه ، باید جواب پس بدی. دیگه از هم پاشیدگیِ خانواده ای که سالها زحمتشو کشیده بودی ، یا مشکلات مالیِ بعد از طلاق ، سر خوردگی ناشی از همه اتفاقایی که تو رو به اینجا رسونده و احساس شکست در مهم ترین تصمیم زندگیت ، همه و همه فراموش می شن و مشکل اصلیت می شه پاسخگویی به هر دوست و آشنایی که تو رو تو خیابون میبینه یا تلفنهایی که پشت سر هم به تو می شن ، تا بپرسن "چرا ؟"
حتی کسانیکه سالهای سال بوده اصلا" خبری ازشون نداشتی ، میان سراغت تا خبر رو فابریک از خودت تحویل بگیرن و تو این بازار ، داغ ترین خبر دست اونا باشه.
اینکه چرا باید در حالیکه زمین خوردی و داری از درد جراحتهای قلب و روحت بخود می پیچی، اینهمه از انرژی خودتو صرفِ ارضای حس کنجکاویِ آدمای اطرافت بکنی، یک طرف، و اینکه با خانواده ات در خصوص رو دایره ریختن زندگی شخصیت جلوی هر کس و ناکس ، توافق نداشته باشی از طرف دیگه ، همه دست به دست هم میدن تا تو رو از پا بندازن.
دیگه میبُری. میری تو لاک خودت ، آدما رو به دو دسته تقسیم میکنی : آدمایی که تا تو رو می بینن سئوال پیچت میکنن و آدمایی که این کارو نمی کنن ...
کم کم از اینکه همچین آدمایی هم ممکنه وجود داشته باشن نا امید میشی. اما وقتی پاتو از ایران میذاری بیرون ، با هر کسی که طرف می شی، دیگه با این فضولیا مواجه نمی شی، می فهمی که میشه آدم بود و برای حریم آدمای دیگه ارزش قائل بود و برای ارضای حس فضولی خود بقیه رو آزار نداد. آره . میشه.
اونوقته که آدما رو از نظر نحوۀ ارضای حس کنجکاوی به دو دسته تقسیم می کنی: ایرانی ها و غیر ایرانی ها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر