۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

من یک وزغ دهن گشادم

داستان در مورد آقای سی و هشت ، نه ساله ای است که من اولین بار که در یک میهمانی ملاقاتش کردم  .پیراهن  و شلوار لی و موهای دم اسبی و کلاه کپ اش باعث شده بود با کراهت به سر تا پایش نگاه می کردم و هر چه می گفت توی ذوقش می زدم. بعد از مهمانی در جمع دوستانمان گاهی می نشستیم و از کشِ مو تا اثنی عشر و ناخن شست پا گرفته تا ادا و اطوار و کلام و حتی راه رفتنش ایراد می گرفتیم و اسم آقا خوش تیپه را بررویش گذاشته بودیم.
آپارتمان جدیدم را که می خواستم تحویل بگیرم متوجه شدم همسایه دیوار به دیوارم همین آقا خوش تیپه هستند. مردد شدم ، گفتم "حالا چکار کنم، اصلن همسایه دیگه خیلی مهمه که چه کسیه". وقتی یکی از دوستانم پرسید: " آپارتمان جدید چطوره؟ " گفتم : "خوبه ولی همسایه اش یک کسیه که می دونم باهاش مشکل پیدا می کنم. " گفت "قراردادتو کنسل کن ، ارزش نداره همسایه بد." خودمم دو به شک بودم که چکار کنم، چکار نکنم. آخردل را به دریا زدم و به آپارتمان جدیدم اسباب کشی کردم.  تصمیم گرفتم حواسم باشد زیاد بهش رو ندهم.
گوش به زنگ بودم که یک رفتاری بکند که در همسایگی ، آدم بماند چه عکس العملی نشان دهد. از همان اول به من پیشنهاد کرد که اینترنت را با او شریک شوم. پیشنهادش را پذیرفتم. در تمام این مدت هم جز مهربانی و خوش رفتاری انصافا" چیزی از او ندیدم.  چند روز پیش آمد و گفت تصمیم دارد اینترنتش را واگذار کند و قرار شد با هم برویم به تی تی نت که قرارداد را منتقل کنیم به من.
نیمی از موهایم را از دو طرف ،پشت سرم بستم، در آینه خودم را نگاه کردم. شبیه آدمیزاد شده بودم. شبیه یک آدم خوب. از قیافه ام خوشم آمد. بارانی کوتاه سفیدم را پوشیدم و همراهش به راه افتادم.
در راه متوجه شدم مشغول نگارش چندین کتاب است و تعدادی از کتابهایش  در امریکا تحت نشر می باشد، و نگارش چند تا از کتابهایش به وقفه افتاده اند برای همین تصمیم گرفته کمی دور و برش را خلوت کند تا بتواند نگارش کتابها را به اتمام برساند. چشمانم به اندازه یک وزغ خرفت که در برکه اش تمرگیده ،و دلش به وبلاگ پیزوری خودش خوش است  و مدام  دهن گشاد خود را باز می کند زبان دراز خود را بیرون می اندازد تا مگس های اطراف را شکار کند، گشاد شد.
آدم نباید در مورد بقیه آدمها زود قضاوت کند. نباید زود دهن گشاد خود را باز کند و آشغالهای داخل کله اش را همه جا را بیرون بریزد.  چه این قضاوت حاکی از نفرت باشد، چه عشق. فهمیدم که من در هر دو مورد تخصص دارم. و احتمالا" فقط به این دلیل است که به حس هایم زیاد تر از ارزششان بها می دهم. و زیاد ابرازشان می کنم. شاید باید یک چاله بکَنَم و همه این حسهای زود از تخم در آمده را در آن دفن کنم. فکر کنم اینجوری بهتر است.

۱ نظر:

  1. حالا نه از اونور پشت بوم بیافت نه از اینور ، دیگه حالا نمی خواد حس هاتو دفن هم بکنی !

    پاسخ دادنحذف