نشسته ام در تراس، je t’aime "لارا فابین" را گوش می کنم . سیگار مورد علاقه تو را می کشم، کنارخودم حست می کنم. همینجا. نگاهت می کنم. چقدر آرامی ... پشت کامپیوترنشسته ای . سرت گرم است. فقط نگاهت می کنم. می ترسم همه اینها خواب باشد. میگویم بگذار تا جائیکه خوابم جا دارد یک دل سیر نگاهت کنم. نکند خوابم تمام شود و من هنوز تشنه تو ...
سیگار من تمام می شود و تو هنوز آنجایی. می خواهم بسویت بیایم. می ترسم. نکند اگر حرکتی کنم بیدار شوم . باز نگاهت می کنم. خود را به همین قانع می کنم.
تو هستی .
چقدر من آرامم...
تو باشی... همین کافیست.
سرت را از روی مانیتور بلند می کنی. نگاههایم را نگاه می کنی. لبخند میزنی. میگویی بیا بغلم . نمیدانی چرا میخکوب شده ام. بلند می شوی. می آیی به سمت من.... با ترس قدمهای تو را می شمارم. می ترسم.... می ترسم به من که میرسی خواب من هم تمام شود. مثل همیشه ...
تو نزدیک میشوی ... من اما... بیدار نمیشوم باز... نگاهت به من جرات می دهد... دستم را میگیری. میگویی نترس ! من هستم.
آه خدایا . این بهترین حضوری است که خلق کرده ای تا بحال ، برای زنی که تنها در تراس ایستاده ....
چانه ام را بالا میبری . لبت را روی لبهایم می گذاری. چشمانم را می بند م و دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم. در آغوش تو اگر بیدار هم شوم خوب است. در آغوش تو اگر بمیرم هم نمی ترسم .
لحظه ای لبت را بر میداری از روی لبم. به چشمانم نگاه می کنی. گویی داستانی می خوانی . لبخند میزنی. دستم را می گیری بدنبال خود می کشی. دیگر نمی ترسم .
با تو باشم ، از هیچ چیز نمی ترسم.. حتی از ارتفاع !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر