مکان : کافه مونته
زمان :شنبه شب ساعت دوازده
خواننده آواز می خواند . همه از سر میز هایشان بلند شده اند و با شادی تمام، می رقصند. جای سوزن انداختن نیست . به بارتندر سفارش یک mojito می دهم. همراهانم ودکا، و آبجو سفارش می دهند. نوشیدنی هایمان را تحویل میگیریم و سر میزی مینشینیم. یکی از همراهان سرش را میگیرد و از صدای بلند موزیک شکایت میکند. یک سیگار روشن می کنم. یکی دیگر از همراهان دستمالی جلوی بینی اش نگاه داشته است که دود سیگار اذیتش نکند. گیلاس هایمان را بهم میزنیم . به سلامتی سال آینده این موقع ، مینوشیم. همه شادند میرقصند و آواز می خوانند. همراهی که سرش را گرفته بود بلند می شود. میگوید دیگر یک دقیقه هم نمی توانم اینجا بمانم و میرود. همه با بهت نگاهش می کنیم. آن یکی که دستمال را جلوی بینی اش نگاه داشته بود پاکتهای سیگار ما را بر میدارد پنهان می کند. و ما فکر میکنیم عجب شکنجه ای دارد میشود این آخر هفته ای. با خودم فکر می کنم جوانهای ایرانی لذت بردن از زندگی را هم یاد نگرفته اند. فکر می کنم این مشکل بزرگی است . بچه های اینها همه در افسردگی بزرگ میشوند. به آنهایی که از آهنگهای این خواننده به شعف آمده اند می نگرم. به دستمالی که همراه من جلوی بینی اش گرفته و جای خالی آن یکی که رفته نگاه می کنم. آن یکی می گوید زود بخورید برویم. و من با خود فکر می کنم با اینها جایی رفتن مثل پول در سطل آشغال ریختن است. از سر میز بلند می شویم . کسی که دستمال جلوی بینی اش گرفته لحظه شماری می کند تا برویم و او بتواند برود فیس بوکش را چک کند. من کمی گیج هستم. قاه قاه در خیابان می خندم. به او، دستمالش و فیس بوکش می خندم. صدای خنده ام در کوچه می پیچد. دو نفری که ودکا خورده بودند میگویند : مادیان مست است ....
اينكه آدم بوي سيگار اذيتش كنه دليل بر اين نيست كه لذت بردن از زندگي رو بلد نيست.
پاسخ دادنحذفاتفاقابه كسي كه سيگار ميكشه بايد اينو گفت ،كه به جاي تمامي تفريحات سالم ، آسيب رساندن به خودش براش تفريحه!!!
برعكس هميشه اين پستت رو دوست نداشتم:(
پروانه کوچولوی عزیزم. منظور من هم این نبود . احتمالن خوب نتونستم منظورمو بیان کنم عزیزم. ممنونم ازت
پاسخ دادنحذف