جلوی چاله ایستاده ام . به آرزوهایی که در آن دفن کرده ام فکر می کنم. اینکه چطور و چه وقت آنها شدند آرزوی من، و چرا حالا در اینجا دراعماق خاک سرد مدفونند. اینکه چقدر تقصیر ، سهمِ خودم است در این تلخی ، یا اصلا" چرا حالا مُرده اند...
طوری به مقبره آرزوهایم می نگرم که گویی دیگر هیچ احساس تاسف و حزنی از مرگشان نمی کنم. که انگار نبودنشان فرقی با حضورشان ندارد. مدتی است زیر خاک ، هفت کفن پوسانده اند و کاملا" دستشان از این دنیا کوتاه است. غمگین هم نیستم از رفتنشان. آرزوهایی که اینهمه بخاطرشان حقارت بکشم و باز از من بگریزند، همان بهتر که نباشند.
حالا گاهی ، به دوردستها که خیره می شوم ، به این فکر می کنم که ، چرا هیچ آرزویی جایگزین آنها نکردم؟ نه اینکه هدف نداشته باشم ، نه ! اما، هدف با آرزو ، تومنی دوزار تفاوت دارد. پشت آرزو یک اشتیاق و حرارتی پنهان است که پشتِ هدف نیست. هدف سرد است ، زمخت است ، هیچ جاذبه ای از خود نشان نمی دهد. مانند زن سرد مزاجی است که حتی خودش را ولو نمی کند تا با او عشقبازی کنی. اما آرزو گرم است ، تو را مدام وسوسه می کند، که بخاطر رسیدن به او ، و لذت بردن از این بانوی پر حرارت و مشتاق، همه سختی ها را تحمل کنی .
به چند سال پیشِ خود فکر می کنم. من این بودم؟ نه ! گویی وقتی آرزوهای آدم می روند، آدم هم عوض می شود. خیلی هم عوض می شود. می روم جلوی آینه ، خود را نگاه می کنم. به دو تار موی سفیدی که امروز صبح در آینۀ آسانسور کشفشان کردم نگاه می کنم. فکر می کنم دوستشان دارم. آنها مرا یاد خودم می اندازند. خودی که در پستو بود ، خانم بود، با عشق غذا می پخت، قرمه سبزی، کوفته، فسنجان، با عشق ، از میهمان پذیرایی می کرد، کیک می پخت ، برای آخر هفته خانواده برنامه ریزی می کرد، پول پس انداز می کرد، قطاب درست می کرد، انگیزه داشت ، خانواده به گرمای او بند شده بود. اما ناگهان ، پس از ازهم پاشیدن خانواده، کسی که از برنامه های آخر هفته حذف شد، او بود. همه چیز سر جایش بود، جز او، که انگار از اول هم آنقدر ها مهم نبوده است.این شد که سراغ گنجه آرزوهایش رفت . همه را سوزاند. و به خاک سپرد....
جلوی چاله ایستاده ام ، و فکر می کنم که آیا چقدر از نبودنشان عذاب می کشم؟ میبینم هیچ ! ....گویی بودنشان مرا بیشتر به دردسر انداخته بود ، مرا بیشتر از خودم دور کرده بود. آرزو ها گاهی مایۀ عذاب می شوند. خودمان نمی فهمیم که به خاطرشان چقدر داریم از خود گذشتگی می کنیم در حالیکه آنقدر ها هم ارزشش را ندارند....
آرزوهایم دراز کشیده اند روی تخت، سرم به آنها وصل است، دستگاه نبض ضعیفی را نشان می دهد. هر چند روزی یکی از آنها جان می دهد و پارچهء سفیدی روی صورتش می اندازند. اما من هنوز امیدوار در راهرو قدم می زنم که شاید لااقل یکی از آنها به هوش بیاید، دستش را بگیرم و با اون به خانه برگردم.
پاسخ دادنحذفگاهی شاید باید بگذاریم بروند.
پاسخ دادنحذفشاید باید رهایشان کنیم...