در جلسه نشسته ام. بی حوصله ام. زمان نمی گذرد. پروفسور هوانِ کلمبیایی کنار من نشسته، مدام پایش را تکان می دهد. با خود میگویم ای کاش میشد یک جوری هدفون را در گوشم بگذارم و کمی برایان آدامز گوش کنم.
سمت راستم یک استاد خانم بلغارستانی نشسته. موهای کوتاه و نارنجی زیبایی دارد. به موهایش خیره می شوم. چشمهایم روی موهایش بالا و پائین می رود. دلم می خواست دستم را در موهایش ببرم . در اینهمه نارنجی که اینجا جمع شده.
پروفسور هوان همچنان پایش را تکان می دهد. کم کم روی مخم می رود. محکم با پایم پایش را نگه می دارم. عذرخواهی می کند و دیگر پایش را تکان نمی دهد. چشمم به دفترچه روبرویش می افتد. اسم من را بر روی دفترش نوشته است. تعجب می کنم.
به ساعت نگاه می کنم. فقط یک ساعت گذشته. مدیر همچنان حرف می زند. با خودم فکر می کنم اسم من در دفترچه آن لعنتی چه می کند. زانوی هوان به رانم چسبیده. معذبم. فکر می کنم اگر ایرانی بود الان انگِ مرد آشغال به او می زدم. اما به این جنتل منِ کلمبیایی چیزی نمی توانم بگویم. بعید است تشنه چسباندن زانو به همکارش باشد.
منشی مدیر که در کنارش نشسته، یک آدامس می جود و همه چیز را یادداشت می کند. دامنش بسیار کوتاه است و نیمی از باسنش از خلال پاهای روی هم انداخته اش نمایان است. با آن عینک فِرِم مشکی و موهای بلوند جمع کرده بسیار سکسی بنظر می رسد.
هوان بالاخره پایش را جمع می کند و من نفس راحتی می کشم.
با خانم بلغارستانی مو نارنجی کمی پچ پچ می کنم.معاون مدیر با منشی شخصی اش لاس می زند و نیشش باز است. چشمم در چشم هوان می افتد، آهسته می گویم "بورینگ" با سر تائید می کند و می خندد.
منشی همچنان آدامس می جود و گزارش جلسه را می نویسد.کفش پاشنه بلند قرمزش از زیر میز مدام جیغ میزند و حواس مرا پرت می کند. با خودم فکر می کنم این منشی همه خصوصیات یک منشی را دارد. پوزخندی میزنم و لیوان نوشیدنی ام را بر میدارم.
جلسه بالاخره تمام می شود. از همکارانم خداحافظی می کنم. کتم را می پوشم و وارد خیابان می شوم.
هوا تاریک شده است. سایه خودم را بر روی زمین می بینم . باد موهایم را برقص درآورده. صحنه زیبائیست. مثل دیدن رقص یالهای یک مادیان وحشی درباد . می گویم کاش باد وزشش را قطع نکند. ..
سمت راستم یک استاد خانم بلغارستانی نشسته. موهای کوتاه و نارنجی زیبایی دارد. به موهایش خیره می شوم. چشمهایم روی موهایش بالا و پائین می رود. دلم می خواست دستم را در موهایش ببرم . در اینهمه نارنجی که اینجا جمع شده.
پروفسور هوان همچنان پایش را تکان می دهد. کم کم روی مخم می رود. محکم با پایم پایش را نگه می دارم. عذرخواهی می کند و دیگر پایش را تکان نمی دهد. چشمم به دفترچه روبرویش می افتد. اسم من را بر روی دفترش نوشته است. تعجب می کنم.
به ساعت نگاه می کنم. فقط یک ساعت گذشته. مدیر همچنان حرف می زند. با خودم فکر می کنم اسم من در دفترچه آن لعنتی چه می کند. زانوی هوان به رانم چسبیده. معذبم. فکر می کنم اگر ایرانی بود الان انگِ مرد آشغال به او می زدم. اما به این جنتل منِ کلمبیایی چیزی نمی توانم بگویم. بعید است تشنه چسباندن زانو به همکارش باشد.
منشی مدیر که در کنارش نشسته، یک آدامس می جود و همه چیز را یادداشت می کند. دامنش بسیار کوتاه است و نیمی از باسنش از خلال پاهای روی هم انداخته اش نمایان است. با آن عینک فِرِم مشکی و موهای بلوند جمع کرده بسیار سکسی بنظر می رسد.
هوان بالاخره پایش را جمع می کند و من نفس راحتی می کشم.
با خانم بلغارستانی مو نارنجی کمی پچ پچ می کنم.معاون مدیر با منشی شخصی اش لاس می زند و نیشش باز است. چشمم در چشم هوان می افتد، آهسته می گویم "بورینگ" با سر تائید می کند و می خندد.
منشی همچنان آدامس می جود و گزارش جلسه را می نویسد.کفش پاشنه بلند قرمزش از زیر میز مدام جیغ میزند و حواس مرا پرت می کند. با خودم فکر می کنم این منشی همه خصوصیات یک منشی را دارد. پوزخندی میزنم و لیوان نوشیدنی ام را بر میدارم.
جلسه بالاخره تمام می شود. از همکارانم خداحافظی می کنم. کتم را می پوشم و وارد خیابان می شوم.
هوا تاریک شده است. سایه خودم را بر روی زمین می بینم . باد موهایم را برقص درآورده. صحنه زیبائیست. مثل دیدن رقص یالهای یک مادیان وحشی درباد . می گویم کاش باد وزشش را قطع نکند. ..
میگن هر جا که بری آسمون همین رنگه ! حکایت این پست توئه ! ;-)
پاسخ دادنحذف