۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

جدایی

در یخچال را باز می کنم و می گویم کالباس و خیارشور و گوجه داریم بیا کالباس بخوریم. بدون هیچ کلمه ای می رود برای خودش پلو خورش دو روز پیش را می کشد توی بشقاب و می گذارد توی مایکروویو. می گویم: "کالباس نمیخوری؟" می گوید :"نه. می خوام پلو بخورم" می گویم: "چرا؟" می گوید: " می خوام پلو بخورم. اشکالی داره؟" می گویم :"دعوا داری؟" بعد دو ساعت و نیم مشغول ثابت کردنِ این می شود که اصلن رفتارش بی ادبانه نبوده بلکه سوال کردنِ من بی ادبانه بوده. بعد شروع می کند به غُر غُر کردن که من همیشه حق را به خودم می دهم و باید بابت "چرا" گفتن معذرت خواهی می کردم ولی نکردم. برای خودم یک لیوان چای می ریزم و می روم توی فکر. اینکه چقدر زندگی خنده دار است. آدمها هر چقدر بیشتر همدیگر را می شناسند، کمتر همدیگر را می فهمند. بعد بیشتر از هم فاصله می گیرند. مثل بچه ها وقتی کوچک هستند می خواهند به آدم بچسبند. وقتی بزرگ تر می شوند می خواهند از آدم فاصله بگیرند. رابطه ها هم همینطورند. اول هر رابطه همیشه آدمها به هم می چسبند، رابطه که به زمان بلوغش رسید جدا می شوند.

۱ نظر: