۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه
عروسی
قبل از اینکه با من آشنا شود داشت دنبال زن می گشت. می خواست خانواده تشکیل دهد و بچه دار شود. اما آشنایی با من همه برنامه هایش را خراب کرد. اول از من خواهش کرد با هم ازدواج کنیم. آنوقتها هنوز من را خوب نشناخته بود. وقتی پیشنهاد ازدواج داد دو ماه تمام سخنرانی ایراد کردم در خصوص چندش آور بودن و مزخرف بودن ازدواج. قانع شد. از خیر ازدواج گذشت. ولی ممکن بود پشیمان شود. بعد یک موقعی به خودش بیاید که سنش بالاتر رفته. گفتم بهتر است بروی برای خودت بدنبال یک کیس ازدواج بگردی. گفت من می خواهم با تو باشم. هیچوقت هم تلاش نکرد به من ثابت کند من در مورد ازدواج و مضراتش اشتباه فکر می کنم. یعنی من آنقدر با تمام وجودم از ازدواج حالم بهم می خورد که او دیگر نظری نمی داد. هر وقت خبر ازدواج هر کسی را می شنیدم عمیقن دلم می سوخت. می گفتم بیچاره خبر ندارد که چه زندگی یکنواخت و مسخره ای قرار است وبال گردنش شود. اما هیچوقت نگفتم که زندگی خودم هم به همان اندازه یکنواخت و مسخره است. و تازه علاوه بر مسخره گی اش، مزخرف و رقت بار هم هست. هیچ چیز جالب توجه و دلچسبی ندارد.
چند روز پیش شنیدم ویولتا ازدواج کرد. تا نیم ساعت خشکم زده بود و آب دهانم خشک شده بود. باور نمی کردم او دوباره تن به ازدواج دهد. اما او حامله شده بود و می خواست بچه را نگه دارد. برای همین ازدواج کرد. درست برعکس من که حامله شدم و چون نمی خواستم ازدواج کنم بچه را از بین بردم. بعد دوست پسرم از راه رسید و پرسید چرا حالت گرفته است؟ گفتم یه خبر بد! پرسید چی؟ گفتم ویولتا عروسی کرد!
وقتی چهره اش را دیدم که او هم مثل من ناراحت شد و برای ویولتا افسوس خورد ، از خودم ترسیدم. او هم دیگر مثل من شده بود!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
معصومیت از دست رفته!!!
پاسخ دادنحذف