۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

خواب

امروز یکی از پنج روز تعطیلی اینجاست. خدا را شکر که ساعت من مطابق معمولِ بقیه دوشنبه ها زنگ زد و من ساعت شش و نیم از خواب پریدم. داشتم خواب وحشتناکی می دیدم. البته خوابها در خواب که هستند وحشتناکند وقتی تعریف می شوند بیشتر مضحک هستند. بهرحال من خواب دیدم یک نفر غرق شد. دفعه پیش که یک نفر در خوابم غرق شد ، فردایش یک پسر بچه در استخر خانه مان غرق شد. بچه تا نیم ساعت پیشش داشت با دخترم بازی می کرد ولی نیم ساعت بعد پریدم توی استخر و جنازه اش را کشیدم بیرون. بعد هر چقدر عملیات احیا انجام دادم برنگشت. فقط کف بالا می آمد. بعد فکر کردیم بیمارستان ریه اش را سوراخ می کنند و آب را خالی می کنند یا یک شوک می دهند و بر می گردد. ولی وقتی بردیمش بیمارستان دکتر شروع کرد به نوشتن. پرسیدم چه می نویسین گفت جواز فوت. و من آنجا بود که فهمیدم مرگ لعنتی چقدر سبک می آید و می برد و گورش را گم می کند. من از چیزهای مرموز می ترسم. فکر می کنم از همان موقع بود که از مرگ ترسیدم. هنوز هم اسمش چهار ستون بدنم را به لرزه می اندازد. قبل تر ها فکر می کردم هر وقت زمان مردنم بشود یک مدتی توی بیمارستانی جایی بستری می شوم بعد که تکلیف همه چیز را مشخص کردم و خیالم راحت شد و از همه خداحافظی کردم می روم. از آن اتفاق به بعد دیگر فهمیده ام که مرگ مادر قهبه تر از این حرفهاست که به آدم مهلت خداحافظی بدهد. هیچ تضمینی هم نیست در این کشور غریب با یک بچه کوچک سراغ تو نیاید. یا سراغ خانواده و عزیزانت که هر ثانیه آرزوی دیدنشان را داری. پدرم می گوید مردن چیز خیلی خوبی است و اصلن ترس ندارد. می گوید مثل بیرون آمدن از شکم تنگ و تاریک مادر و تولد به این دنیای پر نور و بزرگ می ماند. می گویم پس این کسشرهایی که خدا مثل مادر فولاد زره نشسته است تا ترتیب هر کسی که حرفهای او را گوش نکرده وسط آن دنیا بدهد چیست. می گوید دخترم خدا مهربان است. عشقش بشری نیست که برای یک نفر باشد برای یکی نباشد. این حرفها هم همش از دم مزخرف است. می گویم بابا تو هم با من بیا. از من جدا نشو. می گوید نترس دخترم . نترس .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر