۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

همین !

نشسته است دارد با عروسکهایش بازی می کند. یک مُشت ماکارانی از من گرفته و در قابلمه اش ریخته و دارد به عروسکش با خوشحالی غذای راست راستکی می دهد. اصلا" دوست ندارم بزرگ شود . بزرگ شدن بدترین کاری است که زندگی در حق انسانها می کند.  بزرگ شدن آدمها را زمخت و غیر قابل نفوذ می کند . به آنها یاد می دهد چطور دروغ بگویند و یکدیگر را بپیچانند تا پیچانده نشوند. یاد می دهد چطور غریزه را ببوسند و بگذارند کنار و یک پوزه بند به خودشان ببندند تا فقط از یک مشت قانون تبعیت کنند. بزرگ می شود و دوست داشتن هایش به گند کشیده می شود. بزرگ می شود و سقف خوشبختی اش همینطور بالا و بالاتر می رود تا جاییکه دیگر قدش به آن نرسد. دوست دارم همینجور شاد باشد وسقف شادی اش همان بستنی یخی آناناسی ای باشد که قرار است بعد از ناهار بخورد. وعروسک انگری بردی که قول داده ام برای تولدش بخرم. 
برای من دوران کودکی آنقدر شیرین بود که با هیچ زهرماری تلخ نمی شد.  از اعتیاد شوهر خاله و توقف های طولانی مدتش در توالتِ گوشۀ حیاط گرفته ، تا شیمی درمانی های زجرآور و دردناک زندایی و سِرُم هایی که نادیا خانم ، زنِ همسایه می آمد و برایش وصل می کرد، و پرس و جو های مادر برای شماره کُپُن های اعلام شده ، و طلاق خاله و آمدنش به خانۀ ما و مرگ زندایی و بی مادر شدن دختردایی ام که فقط دو روز از من کوچکتر بود و روانی شدنِ برادرش با خنده های بی وقفه و حرف های بی سر و تهِ هذیان مانندش ،همه و همه  فقط با یک پفک نمکی مینو و ویراژ دادن با دوچرخۀ طلایی رنگم وسط کوچه ، برایم بی رنگ می شدند.
برای بزرگ شدن ، فقط کافیست آرزوها را از زندگیت حذف کنی . همین !

۲ نظر:

  1. این رو قبلا نوشته بودی؟ وقتی ترکیه بودین نه ؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره تو درفت نگهش داشته بودم . دیروز فقط یه مقدار به آخرش اضافه کردم !

      حذف