علی آقا، شوهرِ لی لی ، مرد مزخرفی بود. نه به این خاطر که من فکر می کنم مزخرف بود، بلکه چون واقعن آپشن های لازم برای مزخرف بودنِ یک مرد و یا یک شوهر را دارا بود. تا زمانی که راست می رفت و چپ می آمد ، راست می کرد، بساط خانم بازی اش به راه بود و همش به لی لی می گفت به من دست نزن ، از تو چندشم می شود. لی لیِ بدبخت آنقدر حسرتِ سکس را خورد که آخرش رفت و هرزه شد. گفت حالا که او نمی آید نیازهای جنسی من را برآورده کند، من هم می روم جای دیگر نیازهایم را براورده می کنم. نه اینکه قبلش تلاش نکرده باشد که اول طلاق بگیرد بعد برود سراغ پسر بازی ها !! نه ! اتفاقن تلاش هم کرد که طلاق بگیرد ولی دو تا بچه داشت و هزار جور مشکل برایش پیش آمد و بخاطر بچه هایش منصرف شد. این تصمیمی بود که او گرفت و ماند با علی آقای شومبول بدست. علی آقای شومبول بدست هم تا جایی که جا داشت روی این و آن خوابید و زنش را تنها گذاشت و زنش هم از همین فرصت استفاده کرد و تنها نماند و رفت زیر یک سری این و آنِ دیگر خوابید. و این وسط، بچه ها هم از اینکه مادر و پدر ، هردو را دارند، بسیار خرسند بودند. دیری نپائید که بچه ها هم بزرگتر شدند و آقا پسر، کارش شد دختر خفت کردن ، و دختر خانم هم ، بجای درس و مدرسه ، از توی خونۀ پسرهای عوضیِ محل سر و کله اش بیرون می زد.
تا اینکه یکی دو سال پیش ، علی آقا دیابتش بالا زد و میل جنسی اش هم در همین اثنا به گا رفت و نشست پیش زن و بچه و تازه یاد زندگی اش افتاد و شد مرد مهربانِ خانه و همسر خوب و دلسوزِ لی لی . همه می گفتند علی آقا خیلی مهربان و خوب شده و واقعن عبرت گرفته. خب از نظر من عبرتی که هنوز جوابش را پس نداده عبرت محسوب نمی شود. هروقت دوباره راست کرد و تمرگید کنار زنش ، آنوقت می شود گفت درس عبرت گرفته. شومبولی که راست نمی شود دیگر چه چیزی را می تواند ثابت کند؟ بهرحال لی لی خانمِ ما ، دلش را به همین مهربانی های علی آقا خوش کرد تا اینکه یک ماه پیش علی آقا در اثر شدت دیابت ، مُرد.
لی لی و بچه ها هم یک مدت سیاه پوشیدند و توی سر و کله شان زدند ، ولی من بهشان تسلیت نگفتم. چون از آدمهایی که به وقت نیازشان مهربان می شوند ، خوشم نمی آید. چون فکر می کنم همینکه یک آدم کیری از شمارِ آدمهای کیریِ دنیا کم شده است ، خودش جای تبریک و شکرگذاری دارد. من هیچ صنمی با لی لی نداشتم، ولی همیشه دلم برایش می سوخت که مجبور شده با یک همچین مردی زندگی کند. خب جای شکرش باقیست که زود مُرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر