۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

یک اتفاق

نمی دانم... 
شاید این اتفاق ، باید می افتاد. 
من در این وبلاگ، دیگر احساس آرامش نمی کنم. پرایوسی ندارم. دیگر، از همکار گرفته تا فامیل و دوست و آشنا و همه و همه ، می دانند این وبلاگ ، مال من است. هر چیزی که می نویسم همش باید منتظر باشم یکی بیاید پاچه ام را بگیرد. همه اینها دیگر مهم نیست. چون می خواهم دوباره پرایوسی خودم را بدست بیاورم. می خواهم تنها باشم ... تنهای تنها... و همۀ این گوشه گیری ها هم فقط از یک اتفاق شروع شد. اینکه من با وجود یک عمر گدایی ، شب جمعه را فراموش کنم و با وجود این همه وسواس و مراعات و جلوگیری ، زرتی ببینم پریودم عقب افتاده و این درست در زمانی اتفاق بیفتد که دوست پسرم رفته ایران ، و من هی فکر کنم از سکس نکردن است که پریود لعنتی ام عقب افتاده و هی حالم بد شود.و زیر دلم درد بگیرد و من هی فکر کنم که اینها همه از عوارض تاخیر پریود است ، ولی اتفاق بعدی بیفتد و دوست پسرم برگردد و باز سکس کنم ولی پریود نشوم و کم کم نگران شوم ، تا اینکه بلخره یک روز کرمم بگیرد و بیبی چک بگیرم و قطره اول را بریزم یک خط بیفتد و قطره دوم را که بریزم خط دوم بیفتد و من سرم را محکم بکوبم به زمین و داد بزنم و بلند بلند بزنم زیر گریه و آنقدر گریه کنم که چشمهایم درد بگیرند. دوست پسرم هم هی بغلم کند ولی هرکاری کند نتواند آرامم کند و من احساس کنم که نابود شدم ....
 بروم زیر دوش و باز بزنم زیر گریه و یکهو چشمهایم را باز کنم ببینم دوست پسرم آمده در حمام ، پرده را کنار زده و باز دارد التماس می کند و می گوید: گریه نکن همه چیز درست می شود. و من همانطور که زیر دوش ایستاده ام ، نگاهش کنم و خیلی محترمانه بگویم : "برنج داره ته می گیره "  ! 
مدام فکر کنم آخر چطور شد که با وجود اینهمه جلوگیری من حامله شدم، و هرچه فکر کنم به هیچ نتیجه ای نرسم و آخرش فکر کنم شاید پشت سرهم سکس کردنها کار خود را کرده است . و ناگهان از همه چیز و همه کس بیزار شوم. و هرچیزی که تابحال به اسم لذت برای خودم تعریف می کردمش ، برایم بی ارزش و کمرنگ شود ، و فقط یک چیز در وجودم شکل بگیرد : نفرت از خودم! و باز هم هرچه فکر کنم نفهمم چرا این وسط به خودِ بیچاره ام گیر داده ام و از او بدم آمده است. شاید دیواری کوتاه تر از او پیدا نکرده ام ، ولی بهرحال ، ترجیح می دهم از خودم بدم بیاید تا از دیگران. چون از خودم بیشتراز اینها توقع داشته ام.
نمی دانم....
شاید این اتفاقِ لعنتی باید می افتاد، تا من بدانم که چقدر هیچ چیز سر جای خودش نیست ، و باید ترتیبی اتخاذ شود تا همه چیز سر جای خودش برگردد.
دلم می خواهد تنها باشم، تنها زندگی کنم، تنها بمیرم و آنقدر در تنهایی بمیرم که  حتی کسی نباشد من را دفن کند. یا اینکه بیاید سر قبرم سالی یک بار یک شاخه گل بگذارد. من دلم برای تنهایی ام تنگ شده و این را الان می فهمم. الان که در درونم یک موجود کوچک سر و کله اش پیدا شده که هر جا می روم دنبالم می آید و دست از سرم بر نمی دارد. وقت دکتر گرفته ام و چند روز دیگر هم باید همه این دردها را تحمل کنم تا روزی که برای همیشه برود... و آنوقت است که بدجوری به تنهایی نیاز دارم تا بتوانم به این نفرتی که از خودم پیدا کرده ام غلبه کنم. شاید هم تقصیر من نیست. تقصیر سرنوشت لعنتی است که همۀ چیزهایی که روزی آرزویشان را داشتی را زمانی به تو می دهد که دیگر از خیرشان گذشته ای. یک روزی آرزوی من این بود که اخلاق همسرم ، مثل مردی بود که الان با او هستم. و آرزویم این بود که از همچین مردی ، بچه دار شوم. ولی حالا که همۀ آنها را دارم، دارم ازشان فرار می کنم. شاید بخاطر اینکه خیلی وقت است از آن آرزو دور شده ام ، شاید هم چون دیگر هیچ تمایلی به زندگی کردن ندارم. تنها آرزویم این است که این زندگی فقط بگذرد تا تمام شود ، و دیگر نمی خواهم کسی عمرش را حرامِ کسی کند که فقط منتظر تمام شدنِ زندگیش است...

۱ نظر:

  1. سلام...نمیدونم چرا دلم خواست برای شما بنویسم.شاید حس مشترک باهاتون دارم.نمیدونم.پست هاتون رو خوندم.یعنی تا اینجا خوندم.خوش به حالتون که یکی هست که دوستون داره.نگرانتون هست.من متاهل هستم.شوهرم پیشم نیست...40-50 روز یه بار میاد خونه.....نه بهم محبت میکنه نه عملی نه زبونی نشون نمیده که دوسم داره/منه احمق واسش همه کاری کردم....حالا اینا اصلن مهم نیست.فقط میخوام بگم قدره این مردی رو که الان باهاش هستید بدونید.لذت ببرید.ببخشید ولی گوره بابای دنیا و آدم هاش.من الان توو حسرت یه شب سکس عاشقانه یه حرف عاشقانه میسوزم.کسی مگه براش مهمه اصن؟؟؟؟در حالی که اون دوس دختر داره ولی من مث احمق ها بهش وفادارم...دلم لک رده واسه یه رابطه عاشقانه یه محبت صادقانه...تو رو خدا خالا که شما این فرصت رو داری از دستش نده.باز تنها میشی ها!!!.............نمیدونم چرا خواستم با هاتون حرف بزنم.....خوش باشید..نیکی

    پاسخ دادنحذف