۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

زندگی زیر لحاف

من در سرما آدم زمخت و بی ملاحظه و تنبلی می شوم. وقتی هوا سرد می شود تمایلم را به عیاشی و تفریح و گردش و حتی شاپینگ از دست می دهم . دوست دارم تمام روز بروم زیر لحاف ، لپ تابم را بگذارم روی پایم و وبلاگ بخوانم یا فیلم نگاه کنم. هر از گاهی که پایم خسته شد، لپ تاب را بگذارم کنار و یک کتاب بگیرم دستم و یک لیوان چای بگذارم کنارم و مشغول کتاب خواندن بشوم. تمام هیجانِ زندگی در سه ماه زمستان برای من در همین چند جمله خلاصه می شود. دوست پسرم که می آید آپارتمانم و با ذوق و شوق می خواهد برویم پیاده روی ، می زنم در حالش و می گویم هوا سرده بیا بشینیم فیلم نگاه کنیم. آنوقت یک فیلم کسشر می گذارم ، وسط هایش هم خوابم می گیرد سرم را می گذارم روی پایش و می خوابم. فیلم که تمام می شود، بیدارم می کند و می گوید برویم بخوابیم دیگر، و من با همان پلور و شلوار گرمکن راه می افتم می روم زیر لحاف مثل خرس که به خواب زمستانی فرو رفته باشد ، بیهوش می شوم. نصفه شب احساس می کنم یکی مرا می بوسد و بغل می کند. به روی خودم نمی آورم و خودم را می زنم به خواب . خواهرم به من می گوید حرکاتم در فصل سرما او را به یاد خرس می اندازد. تنبل و خوابالو . او می گوید ، ای کاش در زمان داروین بدنیا آمده بودم ، آنوقت داروین می توانست یک مورد زنده در اثبات نظریه اش ارائه بدهد و با دمش گردو بشکند و من با او بحث می کنم که داروین می گفت  انسان از نسل میمون است ، نه خرس ، آی کیو !!
دوست پسر بدبختم هم توی دلش افسوس آن شب هایی را می خورد که لباس خواب های سکسی می پوشیدم و یک میز به پهنای عرض خانه ، مزه و مشروب رویش می چیدم و تا صبح با او عشق و حال می کردم. صبح ها هم بعد از صبحانه راه می افتادم  با او می رفتم پیاده روی ، همانطور که او دوست دارد.  طفلکی باورش نمی شود که این خانوم شلختۀ تنبل که با گرمکن جلویش قدم می زند، همان دختر سکسی ای است که چند ماه پیش دل او را برده بود. بعضی وقتها از او می پرسم چه حسی داری من اینقدر موهایم بهم ریخته است ، و او تازه ممنون و خوشحال است که من جلویش اینقدر احساس راحتی دارم و با موی بهم ریخته و گرمکن راه می روم. از نظر من دوست پسرم بلوغ عاطفی شدیدی دارد و من به همین خاطر کنارش احساس آرامش می کنم. اصلن ای کاش همۀ آدمها مثل او اینهمه بلوغ عاطفی داشتند و آدم را همینجوری دوست داشتند. 

دختر عمه ام هم به هوای باحال بودنِ من، راه به راه برنامه های تفریحی می گذارد که من دودره اش می کنم و به یک بهانۀ تخمی، نمی روم. می گوید برویم کنار اقیانوس ، و من از تصور بادی که کنار اقیانوس می آید ، پشتم می لرزد.  سرما به من اصلا" فاز نمی دهد. کلن من آدم لوسی هستم و گرما هم به من زیاد فاز نمی دهد ، مگر اینکه کنار دریا باشم و یک یخچال آبجو کنارم باشد. 

علی الحساب که دوست پسرمان رفته سفر و من در اتاق خوابم تا صبح سردم می شود و همش می گویم کاش او بود و به او می چسبیدم تا کمی گرم بشوم. دلم برای داغیِ تنش تنگ شده است . گاهی حس می کردم داخل وجودش یک ژنراتور بایولوژیکی دارد نان استاپ کار می کند، و او را مثل بخاری کرده است. 

من زمستان را اصلن دوست ندارم . زمستان ، سرد است...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر