۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

سخت ترین وداع

در یک روز بارانی،  ساعت 9 صبح ، همه چیز تمام شد. از روزِ قبلش ، آقای ف،  آمد خانۀ من که کنارم باشد. من در مواقع بحرانی زندگی ام ، آدمِ خشن و نفوذ ناپذیری می شوم. چون می روم در لاک خودم و با هیچکس ، جز دخترم، حرف نمی زنم. اما او آمد و همۀ گندِ دماغ بازی های من را تحمل کرد و دم بر نیاورد. برایم جگر کباب کرد ، آورد کنار تختم و گفت بخور ! تو فشارت پایینه ، ممکنه فردا اذیت بشی. خواهرم، زنگ زد که روحیه بهم بدهد و مطمئنم کند که هیچ راهی برای نگه داشتن این بچه وجود ندارد. پس بهتر است خر نشوم و افکار تخمی به سرم نزند. صبحش ، آقای ف ، بیدار شد، دوش گرفت ، صبحانه را حاضر کرد، یک ساندویچ با پنیر و تخم مرغ داد دستم که بخورم و گفت بخور ! جون بگیری. من هم با قیافۀ عبوس صبحانه ام را خوردم ، حاضر شدم ، رفتیم دنبال دختر عمه ام و به سمت کلینیک ، حرکت کردیم. کلینیک ، فقط مخصوص ابورشن (سقط جنین) بود . جلوی درش یک سری از مخالفانِ کورتاژ با پوستر ایستاده بودند و صدایمان می کردند و دنبالمان می آمدند که جلویمان را بگیرند. 
کلینیک ، بسیار مجهز بود با پرسنلِ فوق العاده مهربان. بیشتر کسانی که آمده بودند دخترهای کم سن و سال بودند و خیلی از آنها حتی تنهای تنها آمده بودند. احساس کردم از گرسنگی دارم غش می کنم.  به آقای ف گفتم : "دل ضعفه گرفتم، هوس یک ساندویچ تست گرم با تخم مرغ و ژامبون، کردم" . دوید بیرون و برای هر سه نفرمان ساندویچ گرفت و آمد. وقتی صدایم کردند، یک سری سئوال پرسیدند از جمله اینکه آیا کسی مرا به این کار مجبور کرده یا خودم خواسته ام، یا اینکه چند درصد مطمئن هستم و از همین  سئوال ها ! بعد چند تا قرص آرامبخش دادند و توضیح دادند که به ترتیب چه کارهایی می کنند تا جنین را از بدنم خارج کنند و بالاخره در یک روزِ شنبۀ بارانی ساعت 9 صبح ، همه چیز تمام شد. کلِ ماجرا ده دقیقه بیشتر طول نکشید. آقای ف ، مرا بلند کرد برد گذاشت داخل ماشین ، میلرزیدم. گفتم : "سرده!" کاپشنش را انداخت رویم. دخترعمه ام هم ژاکتش را در آورد و انداخت . گفتم یه سیگار میخام. دخترعمه ام سیگار روشن کرد و داد دستم. و من آرام چشمهایم را روی هم گذاشتم و در حالیکه از کلینیک دور می شدیم،  با کودکم برای همیشه وداع کردم...

۲ نظر: